مرحلهء اولكليات مباحث هستى
فصل اول : بديهى بودن مفهوم هستى
مفهوم هستى مفهومى است بديهى كه بذاته و بدون نياز به وساطت چيز ديگر براى مامعلوم است و هيچ معرّف حدى و يا رسمى ندارد ، چرا كه معرّف بايد روشنتر از معرّف باشد و چيزى روشنتر از مفهوم هستى نداريم و بنابراين آنچه را كه به عنوان تعريف مفهوم هستى گفتهاند تعريف حقيقى نبوده فقط شرح لفظ مىباشد .
مثل اينكه : وجود يا موجود به ماهو موجود ، چيزى است كه ثابت العين باشد « 1 » ( / در جهان عينى و خارجى ، ثبوت داشته باشد و به تعبير ديگر ثبوت عينى داشته باشد ) . و يا اين تعريف كه گفتهاند : « وجود چيزى است كه مىتوان از آن خبر داد » .
آخر ثبوت مگر چيزى غير از وجود است ؟ ! و يا چيز و شىء بودن غير از هستى است ؟ ! به علاوه اينكه بعداً خواهد آمد كه وجود ، نه جنس دارد نه فصل و نه عرض خاص ، به آن معنا كه در بحث كليات پنجگانه گفته مىشود . معرّف حقيقى حتماً از جنس و فصل و يا جنس و عرض خاص تشكيل مىشود ، كه اولى را حد و دومى را رسم مىگويند . هستى بسيط است و از جنس و فصل تشكيل نشده و عرضى خارج از خود هم ندارد .
هامش
( 1 ) . اين تعريف از اهل كلام نقل شده چنانكه تعريف بعدى از حكما منقول است