از اهل سودان و هنود ) كه لُنگ و پوششى در برداشتند ، ما از امام صادق ( ع ) در بارهء آنها پرسش كرديم ، فرمود : آنان برادران شيعه مذهب شمايند از جن .
3 - سعد اسكاف گويد : مىرفتم خدمت امام باقر ( ع ) و مىخواستم اجازهء ورود بگيرم و خدمت او برسم ، به ناگاه ديدم شتران با جهازى بر در خانه صف كشيده و ناگهان آوازها بر خاست و سپس مردمى عمامه بر سر مانند زُطها ( سودانىها و هندىها ) از در خانه بيرون شدند ، من خدمت امام رسيدم و گفتم :
قربانت ، امروز دير به من اجازهء ورود داديد و مردمى ديدم عمامه بر سر از خانه بر من بيرون شدند ، من آنها را نشناختم .
فرمود : اى سعد ، مىدانى اينها كيانند ؟ گويد : گفتم : نه ، فرمود : اينها برادران جن شمايند نزد ما مىآيند و از حلال و حرام و معالم دين خود پرسش مىكنند .
4 - سدير صيرفى گويد : امام باقر ( ع ) نيازمنديهائى را در مدينه به من سفارش داد و من از مدينه ( به سوى مكه ) روانه شدم و در تنگهء روحاء ( در سى ميلى يا چهل ميلى ميان مكه و مدينه ) بر شتر خود سوار بودم كه يك انسانى پر و پا پيچيده به نظر آوردم و به دو رو كردم به گمانم رسيد كه تشنه است آفتابه را به او دادم ، گفت :
نيازى بدان ندارم و او نامهاى به من داد كه مهر او هنوز تر بود ، چون نگاه كردم ، مهر امام باقر ( ع ) بود ، گفتم : چه وقتى اين نامه را از آقايت گرفتى ؟ گفت : هم اكنون و به ناگاه در نامه مطالبى بود كه
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 107
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٠٧