( 1 ) 4 - سدير صيرفى گويد : از امام صادق ( ع ) شنيدم مىفرمود :
به راستى در صاحب الامر شباهتى است از يوسف ( ع ) ، گويد : به آن حضرت عرض كردم : گويا شما زنده بودن و نهان بودن آن حضرت را ياد آورى مىكنيد ؟ گويد : به من فرمود : اين امت كه خوك صفت شدهاند چه چيز را منكرند ، به راستى برادران يوسف اسباط بودند ، زادگان پيغمبر بودند ، با يوسف در بازرگانى وارد شدند و با او خريد و فروش كردند و با او گفتگو كردند و برادر او بودند و برادر آنها بود و با اين همه او را نشناختند تا خودش خود را معرفى كرد و فرمود :
أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي
، من يوسفم و اين هم برادر من است ، اين امت لعنتى منكر هستند كه خدا عز و جل با حجت خود در يك وقتى از اوقات چنان كند كه با يوسف كرد ، يوسف پادشاه پر نام مصر بود و فاصله او با پدرش هجده روز راه بود ، اگر خدا مى خواست كه او را بياگاهاند مىتوانست يعقوب و فرزندانش پس از دريافت مژده از يوسف نه روزه خود را به مصر رسانيدند چه انكارى دارند اين امت كه خداى عز و جل با حجت خود چنان كند كه با يوسف كرد ، در بازارهاى آنها رفت و آمد كند و پا روى فرش آنها بگذارد ( و او را نشناسند ) تا خدا اجازه دهد ، در اين مورد ، چنانچه اجازهء معرفى به يوسف داد ، گفتند : راستى تو يوسف هستى ؟ فرمود :
من يوسفم .
( 2 ) 5 - زراره گويد : از امام صادق ( ع ) شنيدم مىفرمود : براى آن پسر بچه ، پيش از قيام و ظهورش غيبتى بايست ، گويد : گفتم :