تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
( 1 ) رفتم و به من گفت : اى ابو جعفر ، اگر شبانه از طرف ما كسى به دنبال تو آيد و تو را به يارى ما بخواند در پاسخ چه گوئى ؟ با او به جبههء مبارزه بيرون شوى ؟ گفتم : قربانت نه ، من اين كار را نمى كنم ، فرمود : تو جان خود را از من دريغ مىكنى و از من رو گردانى ؟ گفتم : يك جان در تن است ، اگر در زمين براى خدا حجتى باشد ، آنكه از تو تخلف كند و آنكه با تو شورش كند هلاك است و اگر خدا در زمين حجتى نداشته باشد آنكه از تو تخلف كند و آنكه با تو بشورد برابرند ، گويد : به من فرمود : اى ابو جعفر ، من با پدرم سر يك سفره مىنشستيم پاره گوشت چرب را براى من لقمه مىكرد و لقمهء داغ را برايم خنك مىكرد ، براى دلسوزى به من و در اين صورت از سوختن در دوزخ براى من دلسوزى نمىكرد ؟ و تو را از دين و امام خبر مىداد و مرا خبر نمىداد ؟ به او عرض كردم : قربانت ، از اينكه نسبت به دوزخ براى تو دلسوزى كرده به تو خبر نداده ، ترسيده نپذيرى و به دوزخ روى ، به من خبر داده تا اگر بپذيرم ناجى باشم و اگر نپذيرفتم او را از دوزخ رفتن من باكى نباشد ، سپس به او عرض كردم : قربانت ، شما بهتريد يا پيغمبران ، فرمود : بلكه پيغمبران ، گفتم : يعقوب به يوسف مىفرمايد : اى پسر جانم خوابت را به برادرانت مگو ، مبادا برايت نيرنگى بريزند چرا به آنها خبر نداد ؟ تا كيدى در بارهء او نكنند و بلكه آن را پنهان داشت از آنها ، همچنين پدرت امر امامت را از تو پنهان داشت ، چون بر تو مىترسيد ، گويد : فرمود هلا به خدا اگر تو چنين گوئى سرور تو در مدينه به من باز گفته است كه من كشته شوم و به دار روم در كناسه