( 1 ) 3 - معاويه بن عمار از امام صادق ( ع ) فرمود : امامت عهد معهودى است از طرف خدا عز و جل براى مردانى به نام معين ، امام حق ندارد آن را دريغ دارد و پنهان كند از آنكه بعد از او معين شده ، به راستى خدا تبارك و تعالى به داود ( ع ) وحى كرد : از خاندانت يكى وصى معين كن زيرا در علم من گذشته كه پيغمبرى مبعوث نكنم جز اينكه از خاندانش يك وصى باشد ، داود فرزندانى بسيار داشت ، در ميان آنها پسر بچهاى بود كه مادرش نزد داود بود و او را دوست مىداشت ، داود پس از دريافت اين وحى نزد آن محبوبهء خود آمد و به او گفت : به راستى خدا عز و جل به من وحى كرده و فرمان داده كه از خاندانم يك وصى معين كنم ، آن همسرش به او گفت : پس خوب است پسر من باشد ، داود گفت : من هم همين را خواستارم ولى در علم خدا گذشته بود كه وصىّ او سليمان است ، خدا به داود وحى كرد تا فرمان من نرسد شتاب مكن ، ديرى نپائيد كه دو مرد نزد او آمدند و در بارهء گوسفندى نزاعى داشتند ، به داود خطاب رسيد كه : پسران خود را گرد آور و هر كدام در اين قضيه ، به حق حكم كردند ، او بعد از تو وصىّ تو باشد ، داود فرزندان خود را جمع كرد و چون دو طرف مرافعه شرح قضيه را دادند ( قضيه اين بوده كه گوسفند به باغِ مو انگورِ ديگرى ريخته و آن را خورده بود ) سليمان رو به صاحب باغ كرد و گفت : اى صاحب باغ انگور ، كَى گوسفندان اين مرد به باغ تو ريختهاند ؟
گفت : دَر شب به باغ من آمدهاند ، فرمود : اى صاحب گوسفند ، من حكم دادم كه همهء اولاد گوسفندان تو با پشم آنها امسال مال صاحب باغ است . داود فرمود : چرا حكم ندادى كه خود گوسفندها
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 363
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٦٣