( 1 ) كردم : قربانت ، مىخواهم از شما پرسشى خصوصى كنم ، در اينجا كسى هست كه سخن مرا بشنود ؟ گويد : امام پردهاى كه ميان او و اتاق ديگرى آويخته بود بالا زد و سرى در آن كشيد ، و سپس فرمود : اى ابو محمد ، از هر چه خواهى بپرس ، گويد : گفتم : قربانت ، شيعيان باز مىگويند كه : رسول خدا ( ص ) به على ( ع ) بابى از دانش آموخته كه از آن هزار باب براى وى گشوده شده ؟ گويد :
فرمود : اى ابا محمد ، رسول خدا ( ص ) به على ( ع ) هزار باب آموخت كه از هر باب آن هزار باب گشوده مىشد ، گويد : گفتم : به خدا علم اين است ، ساعتى آن حضرت سر انگشت به زمين زد و سپس فرمود :
محققاً اين علم است ولى باز آن علم كامل و نهائى نيست و به راستى جامعه نزد ما است و مردم چه مىفهمند كه جامعه چيست ؟ گويد :
گفتم : قربانت ، جامعه چيست ؟ فرمود : يك دفترى است كه هفتاد ذراع به ذراع رسول خدا ( ص ) درازا دارد و به املاء آن حضرت است كه از زبان خود بيان كرده و على ( ع ) به دست خود نوشته ، هر حلال و حرام و هر چه مورد نياز مردم باشد در آن است تا برسد به حكم ارش يك خراش در تن ، و دست بر من زد و فرمود : اى ابو محمد ، به من اجازه مىدهى ؟ گويد : عرض كردم : قربانت ، من در اختيار شما هستم هر چه خواهيد بكنيد ، گويد : يك وشكنى از من گرفت و فرمود : حتى ارش اين عمل هم در آن ذكر شده و در اين حال چهرهء خشمگينى داشت ، گويد : گفتم : به خدا علم اين است ، فرمود : اين هم علم است ولى باز علم نهائى و كامل نيست و ساعتى خاموش شد و باز فرمود : و به راستى در نزد ما است جفر و چه مىفهمند كه جفر چيست ؟ گويد : عرض كردم كه : جفر چيست ؟
فرمود : يك ظرفى است از پوست كه در آن است علم انبياء و
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 235
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٣٥