تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسي ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
جرأت نداشتم آن را به پيغمبر اظهار كنم ولى شب و روز اين انديشه در نهادم بود تا خدمت رسول خدا ( ص ) رسيدم و فرمود اى على عرضكردم لبيك يا رسول الله فرمود ميل زن گرفتن دارى ؟ گفتم رسول خدا ( ص ) داناتر است و با خود گفتم ميخواهد يكى از زنان قريش را به من دهد و نگران بودم كه فاطمه از دستم برود بناگاه فرستاده رسول خدا ( ص ) آمد و گفت پيغمبر را اجابت كن و بشتاب كه نديديم رسول خدا مثل امروز شاد باشد گويد شتابانه آمدم و آن حضرت در حجره ام سلمه بود چون چشمش به من افتاد خوشحال شد و خنديد تا سفيدى دندانهايش را چون برق نگريستم ، فرمود اى على مژده گير كه خدا آنچه را من در دل داشتم از تزويج تو كفايت كرد عرضكردم چگونه ، فرمود جبرئيل آمد و سنبل و قرنفل بهشتى همراه آورده بود و به من داد بوئيدم و گفتم براى چه آوردى ؟ گفت خداى تبارك و تعالى بفرشتگان بهشت و ديگر بهشتيان دستور داد كه بهشت را بيارايند با هر چه دارد از درخت و ميوه و كاخ و بيادش دستور داد تا انواع عطر و بوى خوش وزيد و بحوريانش دستور داد سوره طه و طواسين و يس و حمعسق بخوانند و منادى از عرش جار كشيد كه امروز روز وليمه على بن ابى طالب است هلا همه گواه باشيد كه من فاطمه دختر محمد را بعلى بن ابى طالب تزويج كردم و آنها را براى هم پسنديدم . سپس خدا ابر سفيدى فرستاد از لؤلؤ و زبرجد و ياقوت بهشت بر همه باريد و از سنبل و قرنفل بهشت نثار كرد و اين از نثار فرشته‌ها است .