تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسي ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
فرمود ابو ذر در رودخانه مر گوسفندان خود را ميچرانيد و گرگى از سمت راست گله اش آمد و ابو ذر با عصاى خود آن را راند و از سمت چپ آمد ابو ذر او را با عصاى خود راند و گفت به خدا گرگى خبيثتر و بدتر از تو نديدم گرگ گفت بدتر از من به خدا اهل مكه‌اند كه خدا پيغمبرى براى آنها مبعوث كرده و او را تكذيب كنند و دشنام دهند ، اينسخن گرگ در دل ابو ذر اثر كرد و بخواهرش گفت توشه دان و ابزار و عصايمرا بياور و بيرون شد و دويد تا به مكه رسيد و ديد جمعى انجمن شدند ، و با آنها نشست و ديد پيغمبر را دشنام ميدهند و بد ميگويند چنانچه گرگ گفته بود ابو ذر گفت به خدا همين است كه گرگ به من خبر داده بر اين روش بودند تا روز به آخر رسيد و ابو طالب آمد بهم گفتند عمويش آمد ديگر بس كنيد چون نزديك آنها رسيد احترام و تعظيمش كردند و ابو طالب سخنگو و خطيب آنها بود تا متفرق شدند ، چون ابو طالب به راه افتاد من دنبالش رفتم به من رو كرد و گفت چه كارى دارى ؟ گفتم اين پيغمبر مبعوث در ميان شما را ميخواهم ، گفت چه كار با او دارى ؟ ابو ذر گفت ميخواهم به او ايمان آورم و او را تصديق كنم و بهر چه دستور دهد عمل كنم ابو طالب فرمود تو گواهى ميدهى كه جز خدا معبود حقى نيست و محمد رسول خداست گويد گفتم آرى اشهد ان لا إله الا الله و ان محمدا رسول الله ، فرمود فردا همين ساعت نزد من بيا ، فردا ابو ذر آمد و همان انجمن بر پا بود و بدشنام و بدگوئى پيغمبر اندر بودند چنانچه گرگ گفته بود با آنها نشست تا ابو طالب آمد و بهم گفتند بس كنيد عمويش آمد دم بستند و ابو طالب آمد و نشست و ناطق و خطيب آنها بود تا برخاست و ابو ذر دنبالش افتاد ابو طالب به او رو كرد و فرمود چه حاجتى دارى ؟