3 - زهرى گويد خدمت امام زين العابدين بودم و يكى از اصحابش نزد آن حضرت آمد و امام به او فرمود اى مرد چه وضعى دارى ؟ عرضكرد يا ابن رسول الله من امروز چهار صد اشرفى قرض بىمحل دارم و نان خوار سنگينى كه چيزى ندارم براى آنها ببرم امام به سختى گريست ، عرضكردم چرا گريه ميكنى ؟ فرمود گريه براى مصائب و محنتهاى بزرگست ، گفتند راست است ، فرمود چه محنت و مصيبت بر مؤمن آزاد از اين سختتر كه برادر خود را محتاج بيند و نتواند به او كمك كند او را ندار بيند و نتواند علاج آن كند گفت مجلس بهم خورد و يكى از مخالفان كه بر امام طعن ميزد گفت از اينها عجبست كه يك بار ادعا كند آسمان و زمين و هر چيزى فرمانبر آنها است و خدا هر خواست آنها را اجابت كند و بار ديگر اعتراف به درماندگى نمايند نسبت باصلاح حال مخصوصان خود ، اينخبر به آن مرد گرفتار رسيد و آمد نزد امام عرضكرد يا ابن رسول الله از فلانى به من خبر رسيده كه چنين و چنان گفته و اين گفته او از گرفتارى خودم بر من سختتر است .
فرمود خدا اجازه رفع گرفتاريت را داده اى فلانه افطارى و سحرى مرا بياور دو قرص نان آورد امام به آن مرد فرمود اينها را بگير جز آنها چيزى نداريم كه خدا بوسيله آنها از تو رفع گرفتارى كند و مال بسيارى به تو رساند آن مرد آن دو قرص نان را گرفت و ببازار رفت و نميدانست چه كند و در انديشه قرض سنگين و بدى وضع عيالش بود و شيطان به او وسوسه ميكرد كه اين
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 453
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤٥٣