گفت دنبال يحيى ميروم نام دوزخ نزد او بردند او سر ببيابان نهاده مادرش همراه جوانان رفتند و بچوپانى رسيدند گفتند اى چوپان جوانى به اين نشانهها ديدى ؟ گفت شايد دنبال يحيى بن زكريا مىرويد ؟ گفت آرى آن پسر منست نام دوزخ پيش او برده شده و سر به صحرا نهاده گفت من هم اكنون او را در گردنه اى بلند وانهادم در فلانه جا كه دو قدم در آب نهاده و ديدهها به آسمان دوخته و ميگفت بعزتت اى مولايم از آب سرد ننوشم تا مقام خود را نزد تو ببينم مادرش در رسيد و چون او را ديد خود را به او رسانيد و سرش را گرفت ميان پستانهاى خود چسبانيد و او را به خدا قسم ميداد كه با او به منزل برگردد با او به خانه آمد و مادرش به او گفت ميخواهى پيراهن مو را بكنى و پيراهن پشم بپوشى كه نرمتر است پذيرفت و عدسى براى او پخت و خورد و خوابيد و خوابش برد و براى نماز بيدار نشد در خواب به او ندا رسيد اى يحيى بن زكريا خانه اى به از خانه من و پناهى به از پناهم خواستى از خواب برخاست و گفت خدايا از لغزشم بگذر معبودا بعزتت جز در سايه بيت المقدس نپايم بمادرش گفت همان پيراهن مو را به من بده دانستم كه شما مرا بمهلكه مياندازيد مادرش پيراهن موى بوى داد و به او آويخت زكريا گفت مادر يحيى او را واگذار از پسرم پرده دل بكنار رفته و از زندگى سودى نبرد يحيى پيراهن خود را پوشيد و كلاهش را بسر نهاد و ببيت المقدس آمد و عبادت كرد تا كارش بدان جا كه بايست رسيد .
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 30
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٠