يعقوب پنداشت اين هم نيرنگى است فرمود بد شيوه اى داريد بهر سو ميرويد يكى از شما گم مىشود من او را با شما نميفرستم چون بارهاى خود را گشودند ديدند كالائى كه بمصر بردند به آنها برگشته خشنود نزد پدر آمدند و گفتند ملكى بمانند او نيست براى پرهيز از گناه كالاى ما را بمارد كرده و اين كالاى ما است كه بما برگشته ما براى خاندان خود خواربار مىآوريم و برادر خود را نگهدارى ميكنيم و يك بار شتر اضافه ميستانيم اين اندكى است كه آورديم .
يعقوب فرمود شما ميدانيد پس از يوسف ابن يامين محبوبتر شما است نزد من و انس و آرام من از همه شما به او است او را نفرستم با شما تا پيمان الهى به من دهيد كه او را با خود بياوريد جز آنكه همه گرفتار شويد يهودا ضمانت او را كرد و بمصر نزد يوسف برگشتند ، فرمود پيغام مرا رسانديد ؟
گفتند آرى جواب آن را با اين پسرك آورديم هر چه خواهى از او بپرس فرمود چه پيغامى از پدرت برايم دارى ؟ گفت مرا فرستاده به تو سلام برسانم و ميگويد فرستادى از من بپرسى چرا غمندهام و زود پير شدم و گريه و رفتن ديدم از چيست بدان كه سختتر غم و ترس از كسيست كه بيشتر به ياد قيامت است و من به ياد قيامت زود پير شدم و گريه و رفتن ديد من از فراق محبوبم يوسف است و به من خبر دادند كه تو از غم من غمينى و توجه به كار من دارى خدا به تو پاداش و ثواب دهد تو بهترين خشنودى مرا در ارسال پسرم ابن يامين بدان كه پس از يوسف محبوبتر اولاد منست كه به او انس دارم تنهائى خود را به او جبران كنم و زودتر خواربارى براى عيالم بفرست چون چنين گفت يوسف را گريه
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 248
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٤٨