پيش مرگش نشود او پيش مرگ وى شود و سپس به اين شعر ابى خراش هذلى مثل زد كه در نوحه برادرش گفته :
گمان مدار كه عهدش زياد خود بردم
و ليك صبر چو من اى اميم ( نام معشوق اوست ) نيك بود
5 - مردى خدمت رسول خدا ( ص ) آمد چون كه جامه اش كهنه بود دوازده درهم به آن حضرت داد ، حضرت فرمود اى على اين پولها را بگير و جامه برايم بخر تا بپوشم على گويد ببازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و نزد رسول خدا ( ص ) آوردم به او نگاه كرد و فرمود جامه ديگرى نزد من دوستتر از آنست به نظر تو صاحبش آن را پس ميگيرد ، گفتم نميدانم فرمود برو ببين من آمدم نزد صاحبش و گفتم رسول خدا ( ص ) آن را خوش ندارد و جامه ارزانترى ميخواهد آن را پس گرفت و پول را داد و نزد رسول خدا ( ص ) آوردم و با من ببازار آمد تا پيراهنى بخرد ديد يك كنيزى ميان راه نشسته گريه مىكند به او فرمود چرا گريه ميكنى گفت يا رسول الله كسانم چهار درهم به من دادند كه حوائجى براى آنها بخرم و آن را گم كردم و جرأت ندارم برگردم حضرت چهار درهم از آن را به او داد و فرمود برگرد نزد كسانت رسول خدا ببازار رفت و پيراهنى خريد به چهار درهم و پوشيد و حمد خدا كرد و برگشت مرد برهنه اى را ديد كه ميگفت هر كه مرا بپوشاند خدا جامههاى بهشت به او پوشد رسول خدا ( ص ) پيراهنى كه خريده بود در آورد و ببر آن سائل كرد و به بازار برگشت و با آن چهار درهم باقى پيراهن ديگر خريد و پوشيد و حمد خدا كرد و بمنزلش برميگشت ديد همان كنيزك بر سر راه نشسته