با كسى ميكنى كه خدا و رسولش او را دوست گرفتهاند حق را باهلش پس بده .
كيست اهل آن همان كسى كه بر تو عتاب كرد على ( ع ) صاحب حق خلافت است .
به چشم يا رسول اللَّه خلافت را بدستور شما به او پس مىدهم ، چون صبح شد گريست و حضور على آمد و عرضكرد دستت را بده ، به آن حضرت بيعت كرد و كار خلافت را بوى واگذارد و عرضكرد من به مسجد رسول خدا باز مىآيم و مردم را به خوابى كه شب گذشته ديدم آگاه ميكنم و آنچه ميان من و او گذشته گزارش مىدهم و از كار خلافت در حضور مردم كنار ميروم و به پيشوائى بر شما سلام مىدهم .
بسيار خوب ابو بكر با رنگ پريده از نزد على ( ع ) بيرون آمد و عمر كه در جستجوى وى بود به او بر خورد و گفت : اى خليفه رسول خدا اين چه حالى است كه دارى ؟
او را از تصميم خود و از خواب خود و از ماجراى خود با على ( ع ) آگاه كرد عمر گفت اى خليفه رسول خدا ترا به خدا فريب جادوى بنى هاشم را مخور و تحت تأثير ايشان واقع مشو اين اول بار نيست كه جادوگرى كردهاند ( بعمر بايد گفت ! ابو بكر خليفه كدام رسول خدا است در حالى كه تو رسول ( ص ) را جادوگر ميخوانى ؟ ! ! ) پيوسته او را وسوسه كرد تا او را از راى خود برگردانيد و از عزم خويش منصرف كرد و به كار خلافت ترغيب كرد و وادارش كرد كه در آن باقى و پايدار بماند ، على ( ع ) در موعد به مسجد آمد هيچ كدام را نديد و شر انگيزى آنان را فهميد سر قبر رسول خدا ( ص ) نشست و عمر بوى عبور كرد و گفت آن را كه تو ميخواهى هرگز بدان نميرسى حضرت مطلب را فهميد و برخاست به خانه خود رفت .
الخصال ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٣١