وليكن « روشنى » نايد پذيرا * نه « تارى » نى كه « شيدى » را دگربار
فروغ « هستى » آمد روشنىبخش * جهان تيره ز آن روشن بديدار
ز « هستى » آمده پس هرچه هستى * بدو هم بازگردد آخر كار
بدان هستى كه يابد « نيستى » ره * بر آن هم بيگمان بوده جلودار
ولى « پاكيزه هستى » « 1 » را عدم نيست * نيفكنده « عدم » پس پيش از آن بار
بلى هستى بود اوّل هم آخر * نهان أو هم هويدا نزد هشيار
همه از أو ، همه با أو ، همه أو « 2 » * « همه » چبود ؟ خطا افتاد گفتار
« همه » بىمغز وپوچ وسايه آسا * « همه » ناچيز وبىارج است ومقدار
« همه » وهم وخيال وهيچ وباطل « 3 » * « همه » خواب وسراب وديد تبدار
« همه » هستينماى نيست باطن * « همه » فقر ونياز وبستهء يار
درست اينست وپايان سخن هم * كه جز از يار نبود هيچ ديّار
خداى ديدم وبس ، در كتاب جمع ووجود * كه كس نديده از اين خوبتر بدهر ، كتاب
هامش
( 1 ) - صرف الوجود ومطلقه .
( 2 ) - ونعم ما قيل :اى ز وجود تو نمود همه * جود تو سرمايهء بود همه
با همه چون جان بتن آميزناك * پاك ز آلايش ناپاك وپاك
گرچه نمايند بسى غير تو * نيست در اين خانه كسى غير تو( 3 ) - ومن هذا الباب الرباعي المنسوب إلى نصير الحق والملة والدين ، الحكيم القدوسي ، المحقق الطوسي ، قدس سره ، :موجود بحق واحد أول باشد * باقي همه موهوم ومخيل باشد
هرچيز جز أو كه آيد اندر نظرت * نقش دومين چشم أحول باشد