در سه شب گفتم بهر شب خيز از خواب و نگر * كز لؤىّ غالبت آمد رسولى دادخوا
بر ميان بستم ازار و در بيابانم فكند * اشترى سخت و قوى در دشت بىبرگ و نوا
هر چه آوردى بفرما اى نكوتر با توان * گرچه باشد اندر آن اسپيدى گيسوى ما
من گواهم نيست معبودى بجز ذات خدا * تو امينى بر همه امر نهان از ديدهها
نو ز هر پيغمبر مرسل به حق نزديكتر * زاده رادان و پاكانى و محبوب خدا
شو شفيعم روز محشر كه نميباشد شفيع * بر سواد قارب بيچاره كس پيش خدا
نام آن مرد سواد بن قارب بود ( اين تفسير از مؤلف اختصاص يا يكى از رواتست - از پاورقى ص - 106 ) گفت : به خدا به او گرديدم مؤمن ، سپس بجنگ صفين رفت و در ركاب امير المؤمنين عليه السّلام شهيد شد .
گويم : شرحش در مجلد ششم در ابواب معجزات گذشت ( جلد 18 - 100 از طبع ما - پاورقى ص 107 ) 69 - و در كتاب مسلم بن محمود بروايت ابن عباس چنين آمده : سوادة بن قارب بعمر بن خطاب وارد شد و به دو سلام داد و جوابش داد و عمر گفت : اى سواده از كاهنى تو چه مانده است ! او بخشم رفت و گفت گمان ندارم چنين سخنى با ديگرى گفته باشى ، چون عمر از چهره او فهميد بدش آمده گفت اى سواده بتپرستى ديرين بدتر از كاهنى بود ، به من بگو داستانى را كه دوست دارم از زبانت بشنوم .
گفت : آرى در اين ميان كه بر سر رمه شترانم در سراة بودم همراز پريم كه خبرگزاريم ميكرد شبى كه خواب بودم ببالينم آمد و مرا با پايش لگد كرد و گفت