( 1 ) جابر بن يزيد گويد جابر بن عبد الله انصارى خدمت على بن الحسين عليه السلام رسيد در اين ميان كه با آن حضرت حديث ميكرد ناگاه محمد بن على باقر از ميان زنان آن حضرت بيرون آمده گيسوانى بر سرش بود و بچه پسرى بود چون جابر او را ديد بلرزه آمد و مو بر بدنش راست شد و بدقت بر او نگريست سپس به او گفت اى غلام پيش آى پيش آمد و سپس به او گفت پس برو پس رفت جابر گفت بپروردگار كعبه شمائل رسول خدا را دارد و برخاست و نزديك او رفت به او گفت نامت چيست ؟ گفت محمد عرضكرد پسر كيستى ؟ گفت على بن الحسين عرضكرد فرزندم جانم بقربانت تو همان باقرى ؟ فرمود آرى سپس فرمود آنچه را رسول خدا به تو سپرده به من برسان جابر عرضكرد اى مولاى من براستى رسول خدا ( ص ) به تو سلام مىرساند ابو جعفر عليه السلام فرمود اى جابر سلام بر رسول خدا تا آسمان و زمين بر پا است و سلام بر تو اى جابر چنانچه سلام را رسانيدى ، جابر بعد از آن نزد او رفت و آمد ميكرد و از او مىآموخت يك روز محمد بن على چيزى از او پرسيد جابر عرضكرد به خدا من خود را در نهى رسول خدا وارد نميكنم بتحقيق به من خبر داده است كه شما امامان هدايت هستيد از خاندانش بعد از او از كوچكى حكيمترين مردميد و در بزرگى اعلم ناس هستيد فرمود به آنها نياموزيد كه آنها از شما داناترند ، ابو جعفر عليه - السلام فرمود به خدا من بدان چه از تو ميپرسم اعلم هستم و در كودكى حكم من آمده همه اينها از از فضل خداست بر ما خانواده
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٦٦