تو حبيبت محمد و وصى او را محبوب من ساختى به حق آنان در آزادى من شتاب كن و مرا راحت كن پس يك سفيد پوش نزد من آمد و دست مرا گرفت و گفت اى روز به برخيز ، مرا بصومعه آورد و من شروع كردم به اين ذكر اشهد * ( أَنْ لا إِله إِلَّا ) * الله و آن عيسى روح الله و آن محمدا حبيب الله بزرك دير رو به من كرد و گفت تو روز به هستى ؟ گفت آرى ، گفت بيا بالا مرا نزد خود برد و دو سال تمام در خدمت او بودم ، چون مرگش رسيد ، به من گفت من خواهم مرد گفتم مرا بكه ميسپارى ؟ گفت كسى را نميشناسم كه هم عقيده من باشد مگر يك راهبى در انطاكيه چون او را ديدار كردى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بسپار ، يك لوحى به من داد ، چون مرد غسلش دادم و او را به خاك سپردم و لوح را گرفتم و به انطاكيه بردم و وارد صومعه شدم و ميگفتم اشهد * ( أَنْ لا إِله إِلَّا ) * الله و ان عيسى روح الله و آن محمدا حبيب الله ، ديرانى به من متوجه شد و گفت تو روز به هستى ؟ گفتم آرى گفت بالا بيا نزد او بالا رفتم و دو سال كامل هم او را خدمت كردم چون وفاتش رسيد به من گفت من خواهم مرد ، گفتم مرا بكه ميسپارى ؟ گفتم كسى را هم عقيده خود نميدانم مگر يك راهبى در اسكندريه چون نزد او رفتى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده ، چون مرد غسلش دادم و كفنش كردم و بخاكش سپردم و لوح را برگرفتم و بصومعه آن راهب اسكندريه اى رفتم و ميگفتم اشهد * ( أَنْ لا إِله إِلَّا ) * الله و ان عيسى روح الله و ان محمدا حبيب الله ( ص ) ديرانى به من متوجه شد و گفت تو روزبهى گفتم آرى ، گفت بيا بالا نزد او بالا رفتم و دو سال تمام هم خدمت او را كردم ، چون وفاتش رسيد گفت من خواهم مرد ، گفتم مرا بكه ميسپارى ؟ گفت كسى در اين دنيا هم عقيده من نيست و هنگام ولادت محمد بن عبد الله بن عبد المطلب شده اگر خدمت او رسيدى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده گويد چون مرد غسلش دادم و كفن كردم و به خاك سپردم و لوح را برداشتم و بيرون شدم و با
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 269
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٦٩