( 1 ) آن روز را ببازار رفت گرديد و برگشت و چيزى بهره نبرد آمد گفت چيزى بدستم نيامد زنش گفت چيزى بر تو نيست اگر امروز نبود فردا هست چون فردا شد ببازار رفت و همه روز را گردش كرد و بر چيزى دست نيافت در برگشت بزن خود خبر داده زن گفت فردا خواهد بود ان شاء الله چون روز سوم شد رفت تا بكناره دريا رسيد بناگاه يك شكارچى ديد ، به او گفت حاضرى با تو كمك كنم و چيزى به من بدهى گفت آرى او را كمك كرد و چون فارغ شدند صياد دو ماهى به او بهره داد آنها را گرفت و حمد خدا گفت و شكم يكى را شكافت ناگاه انگشترى در شكم آن يافت آن را گرفت در جامه خود بست و دو ماهى را شست و به خانه آورد و زنش شاد شد بدين موضوع و گفت ميخواهم پدر و مادرم را دعوت كنم تا بدانند كه تو كسبى كردى آنها را بخوراك ماهى دعوت كرد و با او خوردند و چون فارغ شدند ، گفت شما مرا ميشناسيد ؟
گفتند نه به خدا ما همين قدر ميدانيم كه از تو جز نيكى نديديم گويد انگشتر خود را در آورد و بدست كرد پرنده و باد در برابر او به خاك افتادند و شاهى او را فرا گرفت و آن دختر را با پدر و مادرش ببلاد اصطخر منتقل كرد و شيعيانش دور او جمع شدند و بوجود او خوشدل گرديدند و خدا بوجود او سرگردانى غيبت آنها را بر طرف ساخت و چون وفاتش رسيد بدستور خداى تعالى ذكره بآصف بن برخيا وصيت كرد و او در ميان آنها بود و شيعه نزد او رفت و آمد ميكردند و معالم دين خود را از او اخذ ميكردند سپس خداى تبارك و تعالى آصف را مدت مديدى غايب ساخت و سپس ظهور كرد و ميان قوم خود بود تا خدا خواست و با آنها باز وداع كرد ، گفتند كجا ملاقات ميكنيم ، گفت بر صراط و تا مدتى كه خدا خواست از آنها غائب بود گرفتارى بنى اسرائيل سخت شد بواسطه غيبت او و بخت النصر بر آنها تسلط يافت و هر كسرا ميگرفت ميكشت ، هر كس فرار ميكرد دنبال مينمود و فرزندان آنها را اسير ميگرفت و از اسيران خاندان يهودا چهار تن برگزيد كه دانيال در ميان آنها
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٦٢