پس از وى قيصر گاليوس « 1 » را فرستاد كه دوباره با كلئوپترا سخن گويد . او نيز جلو درآمده و براى قصدى كه داشت سخن دراز براند و در اين ميان پروكوليوس نردبان بلندى بر آن پنجره كه گفتيم آنتونيوس را از آنجا بالا كشيدند گزارده و با دو تن از كسان خود بالا رفته و به درون شد و راست به سوى آن در كه كلئوپترا از پشت آن با گاليوس سخن مىگفت شتافت .
يكى از آن دو زن كه همراه كلئوپترا بودند او را ديده داد زد :
« بدبخت كلئوپترا ! همين اكنون دستگير مىشوى ! » از اين صدا كلئوپترا بازگشته و همين كه چشمش به پروكوليوس افتاد خنجرى را كه همراه خود براى چنين هنگامى آماده داشت بركشيد . پروكوليوس به سوى او دويده و با دو دست او را گرفته داد زد : « شرم كن اى كلئوپترا ! تو بر خود ستم مىكنى و بر قيصر بيشتر . كسى كه مىخواهد نيكو سرشتى خود را نشان بدهد .
تو مجالى براى او باز نمىگزارى و سردارى را كه بهترين و پاكدلترين مردى است به جهانيان مرد كينهجوى و بدسرشتى نشان مىدهى » اين گفته خنجر را از كف او بيرون مىكشيد .
سپس نيز رختهاى او را جستجو كرد كه اگر زهرى در آنها نهان كرده پيدا نمايد . سپس قيصر ايپافرودتيوس « 2 » را كه از آزادكردگان خود بود فرستاد كه از كلئوپترا پاسبانى نمايد و سفارش داد كه با وى مهربانى كنند و نيز هوشيار باشند كه خودكشى ننمايد .
در اين ميان قيصر به شهر الكساندريا درآمد و ارييوس « 3 » فيلسوف را همراه خود داشت كه دست او را گرفته و با وى سخن مىگفت و خود خواستار آن بود كه الكساندريان ببيند چه احترامى به همشهرى ايشان نموده مىشود و چون به ميدان مشق رسيد كه بر روى بلندى كه براى او در اينجا پديد آورده بودند رفت .
مردم شهر در آنجا گرد آمده و از ترس جان و مال خود در برابر او به خاك مىافتادند .
وى به مردم خطاب كرده چنين گفت :
از روى زمين برخيزيد سپس گفت كه از نكوهش آنان چشم مىپوشد نخست براى الكساندر كه آن شهر را بنا كرده .
دوم براى خود شهر كه جايگاه بزرگ و زيبايى است . سوم براى دوست خود ارييوس .
اين بود اندازه احترامى كه ارييوس از قيصر مىديد و او با ميانجيگرىهاى خود بسيار كسان را آزاد ساخت .
هامش
( 1 ) .Gallius( 2 ) .Epaphroditus( 3 ) .Areius