شاخههاى غار كه بر سرنيزههاى خود داشتند پيدا بود و اين رسمى بود كه روميان داشتند .
سپاهيان همينكه آنان را ديدند از هر سوى به گرد پومپيوس شتافتند ولى پومپيوس پرواى آنان را نكرده مىخواست ورزش خود را به انجام برساند ، ليكن از خروش و غوغاى سپاهيان ناگزير گرديده از اسب پايين آمد و نامهها را از دست پيكان برگرفت و جلو آنان افتاده به سوى لشكرگاه روانه گرديد .
در اينجا تريبونى نبود و آنچه در جنگها رسم است كه كلوخهاى زمين را بريده و بر روى هم چيده تريبون درست مىكنند . در اينجا آن نيز نبود و سپاهيان از شتابزدگى و ناشكيبايى روى هم چيدند و پومپيوس بر روى آن ايستاده به سپاهيان مژده مرگ مثرادات را داد كه در نتيجه شوريدن پسر خود فارناكيس « 1 » با دست خود زندگانيش را به پايان آورده و فارناكيس هر چه در آنجا هست به نام خود و به نام روم به دست گرفته چنان كه در نامههاى خود اين را نوشته بود .
از شنيدن اين خبر همه سپاهيان بدانسان كه انتظار مىرفت شادى بىاندازه نمودند و براى خدايان قربانيها نموده و به جشن پرداختند . چنان كه گويى با مرگ يك تن مثرادات چندين هزار دشمن از جلو روم برخاسته .
پومپيوس چون بدينسان جنگ را بسيار زودتر از آنكه اميدوار بود به پايان رسانيد از عربستان به آهنگ بيرون رفتن حركت نمود و با شتاب از خاكهايى كه بايستى بگذرد گذشته سرانجام به شهر آميسوس رسيد در اينجا ارمغانهاى فراوانى كه فارناكيس فرستاده بود به او رسيد . نيز او چندين لاشه مرده از خاندان پادشاهى و لاشه خود مثرادات را فرستاده بود ، ولى او را از چهرهاش شناختن دشوار بود زيرا طبيبان كه لاشه را موميايى كرده بودند مغز او را نخشكانيده بودند . با اين همه كسانى كه مايل به شناختن او بودند از نشانههاى زخم بشناختند .
خود پومپيوس تاب ديدن آن را نداشت و براى آنكه خويشتن را از حسد خدايان آسوده گرداند آن را به شهر سينوپى فرستاد . رختهاى گرانبهاى او از بزرگى و پربهايى زرهش كمتر شگفتآور نبود . شمشيربند او كه به چهار صد تالنت مىارزيد جوبليوس « 2 » دزديده و به
هامش
( 1 ) .Pharnaces( 2 ) .Jublius