نيارخوس بازگشته بود براى او سور باشكوهى داد و پس از آن چون شستوشو كرده و مىخواست به رختخواب برود به خواهش مديوس « 1 » براى شام به خانه او رفت . در آنجا روز فردا را نيز به بادهخوارى پرداخت و در همانجا بود كه او را تب گرفت . آريستوبولوس مىنويسد كه چون در سختى تب هنگامى كه بسيار تشنه بود يك جام مىنوشيد در اثر آن بيدرنگ حال ديوانگان پيدا كرده و در روز سىام ماه دايسيوس « 2 » بمرد .
ولى در روزنامهها تفصيل را بدينسان مىنگارند :
روز هيجدهم ماه از تبى كه داشت در همان اطاق شستوشو خوابيد . روز ديگر خود را شسته از آنجا به اطاق خود رفت و به بازى نرد پرداخت ، هنگام شام باز خود را شسته با حال آسوده قربانى نمود و شام خورد ولى شب را باز تب داشت . روز بيستم به عادت هر روزه قربانى نموده و خود را شست و باز در همان اطاق شستوشو خوابيده به داستانهايى كه نيارخوس از گردش خود در درياى بزرگ و از چيزهايى كه ديده بود و باز مىراند گوش فرا داد .
روز بيست و يكم را نيز بدانسان به سر رسانيد ولى تب او رو به فزونى داشت و هنگام شب سختيها كشيد . روز ديگر تب هرچه سختتر بود بااينهمه از آنجا برخاسته و رختخوابش را در كنار شستشوگاه نهادند و سركردگان بزرگ سپاه را نزد خود خوانده با آنان در زمينه اينكه كسان شايسته را برگزينند و جاهاى تهى را در لشكر پر سازند گفتگو مىكرد .
روز بيست و چهارم حالش سختتر شد ، بااينهمه از رختخواب بيرون آمده در قربانيها ياورى مىنمود و دستور داد كه سرداران در دربار منتظر باشند و سركردگان ديگر در بيرون نگران نباشند .
روز بيست و پنجم او را به سراى شاهى در آن سوى رود بردند كه اندكى خوابيد ولى تب همچنان كارگر بود و چون سرداران به درون آمدند او ياراى سخن گفتن نداشت . روز ديگر نيز همان حال را داشت . ماكيدونيان چون باور كردند كه او مرده با شيون بدانجا شتافتند و نزديكان او را بيم داده راه خواستند كه بىداشتن ابزار جنگ به درون رفته از كنار خوابگاه او بگذرند . همان روز پوثون و سلويوكوس « 3 » را به پرستشگاه سراپيس « 4 » فرستاده دستور خواستند كه الكساندر را به آنجا ببرند ولى پاسخ شنيدند كه نبايد او را تكان داد .
هامش
( 1 ) .Medius( 2 ) .Daesius( 3 ) .Seleccus( 4 ) .Serapis