در هنگام ديگرى يك ضربت سختى از سنگ به پشت گردن او رسيد كه مدتها روشنى چشم او كمتر شده بود . با همه اينها او هرگز خود را از خطر دور نمىداشت و به دلخواه بهر كار سختى برمىخواست . چنان كه در اين هنگام هم رود اوريكسارتيس « 1 » را كه او رود تاناييس « 2 » مىپنداشت گذشته سكيثان « 3 » را ناگزير از گريختن كرد و خويشتن دوازده ميل بيشتر از دنبال آنان تاخت با آن كه دچار درد اسهال بود .
در اينجا بسيارى از تاريخنگاران كه كليتارخوس « 4 » و پولوكليتوس « 5 » و اونيسكرنتوس و انتيگنس « 6 » و استر « 7 » مىباشند چنين مىنويسند : كه آمازون « 8 » به ديدن الكساندر آمدند .
ولى آريستابولوس و خاريس كه خبرها به دست آنان بوده و بطلميوس و بسيار ديگران آشكار گفتهاند كه اين افسانهاى بيش نبوده خود الكساندر نيز همين را تأييد مىكند ، چه در نگارشى كه به انتيپاتير فرستاد و چگونگى را شرح داده مىگويد پادشاه شكثيان دختر خود را به او پيشنهاد كرد كه به زنى بدهد و هرگز يادى از آمازون نمىكند . سالها پيش از آن هم زمانى كه او نيسكريتوس اين خبر را در كتاب خود براى لوسيماخوس « 9 » كه پادشاه شده بود مىخواند لوسيماخوس به يكباره خنديده چنين گفت :
پس من آن هنگام در كجا بودم ؟ !
ولى براى الكساندر بىتفاوتست كه داستان راست يا دروغ باشد .
بارى الكساندر چون درمىيافت كه ماكيدونيان از جنگ به ستوه آمدهاند دستههاى انبوه آنان را در نشيمنگاه مىگذاشت تا بياسايند . در هوركانى هم در ميان برگزيدگان آنان نطقى بدينسان بيان كرد :
آسياييان كه شما را ديدهاند تاكنون دهشتزده مىباشند و شما كه آسيا را سراسيمه ساخته
هامش
( 1 ) .Orexartes( 2 ) .Tanais( 3 ) .Scythianآن دسته از مردمى كه ايرانيان آنان را سگ يا سگز مىناميدند و سگستان به نام آنان با اين نام خوانده شده است .
( 4 ) .Clitarchus( 5 ) .Polyclitus( 6 ) .Antigenes( 7 ) .Ister( 8 ) .Amazonيونانيان در افسانههاى خود مردمى را ياد مىكردند كه همه آنان زن مىباشند و هرگز مرد در ميان خود ندارند و پادشاه ايشان هم زن است و آنان را آمازون مىناميدند . اين افسانه از يونانيان به ايران نيز رسيده كه فردوسى و ديگران ياد آنها كردهاند .
( 9 ) .Lysimachusيكى از سركردگان الكساندر كه پس از تراكيا پادشاهى يافت .