ب : مصرعها
كافرى جز در شكنج زلف آن دلدار نيست 375
بىاو همه هيچ بين وبا أو همه هيچ 343
مشتاق لقاى تو در خلد نيارامد 382
هر كه را اين بشكند آن موميائى مىدهد 352
درهاى فرج بروى أو بگشايد 335
اى ترا با هر كسى كارى دگر 337
بدين قدر طيبت مشو خردهگير 379
روى أو هم بدو توان ديدن 344
هم از گبران يكى باشى چو خود را در ميان بيني 383