آن عدد نباشد ، خارج از حقيقت او بود .
اگر آن جهت وحدت موضوع آن عدد باشد ، آن عدد « واحد بالموضوع » است ، چنان كه كاتب و ضاحك . زيرا كه جهت وحدت اين عدد ، انسان است . و آن [ انسان ] موضوع اين عدد است .
و اگر جهت وحدت آن عدد محمول آن عدد بود ، آن عدد « واحد بالمحمول » است ، چنان كه ثلج و قطن . زيرا كه جهت وحدت اين عدد ، ابيض [ است ] و هو محمول عليهما .
و اگر جهت وحدت آن عدد نه مقوّم آن بود و نه عارض آن عدد باشد ، آن عدد « واحد بالتعلّق » است ، چنان كه نسبت نفس به بدن و نسبت ملك به مدينه . زيرا كه جهت وحدت اين عدد كه آن « تدبير » است ، نه مقوّم اين هر دو نسبت است و نه عارض ، بل هى عارضة للنفس و الملك .
و اگر چيزى كه واحد بر وى صادق است ، عدد نباشد آن چيز « واحد بالشخص » « 1 » است . اين واحد بالشخص « 2 » اگر قابل انقسام نبود ، و او را مفهومى نباشد جز آنكه او شيء غير منقسم است « وحدت » است . و اگر او را جز اين مفهوم ، مفهوم ديگر بود ، اگر آن واحد بالشخص « 3 » وضعى « 4 » باشد ، « نقطه » است . و اگر غير وضعى بود ، إن كان متعلّقا بالأجسام تعلّق التدبير فهو النفس ، و إن لم يكن متعلّقا كذلك فهو العقل .
و اين واحد بالشخص « 5 » اگر قابل انقسام باشد :
اگر اجزاى او متشابه بود او « واحد بالاتصال » است خواه قابل قسمت لذاته باشد ،
هامش
( 1 ) . اصل : به شخص .
( 2 ) . اصل : به شخص .
( 3 ) . اصل : به شخص .
( 4 ) . ش : الوضع كون الشيء يشار إليه إشارة حسيّة بأنّه هاهنا أو هناك سواء ادرك بالحسّ أولا .
( 5 ) . اصل : به شخص .