جهان كل است ودر هر طرفة العين * عدم گردد ولا يبقى زمانين
دگر باره شود پيدا جهانى * بهر لحظه زمين وآسمانى »
يب - وهذا الفقير إلى اللّه الغني المغنى ناظر إلى تجدد الأمثال في عدة مواضع من دفتر دل ، منها :
« ز كن هر دم قضا آيد به تقدير * دهد اسم مصوّر را به تصوير
كه دائم خلق در خلق جديد است * كه از هر ذرّه صد حبّ حصيد است
ز گلبنهاى اين گلشن دما دم * بهر سو نفحهها آيد به آدم
ولى روض الأنف باشد بهر دم * كه تكرار تجلّى نيست فافهم
ز شأن كل يوم هو في شان * در عالم هرچه ميباشد از ايشان
دو آن هيچ چيزى نيست يكسان * ز اجرام وز أركان وز انسان
ز بس تجديد امثالش حديد است * وهم في لبس من خلق جديد است
بهر آني جهانى تازه بيني * چو در يك حدّ ويك اندازه بيني
ز چابك دستى نقّاش ماهر * ترا يك چيز بنمايد بظاهر
ز بس تجديد امثالش سريع است * ندانى هر دمت شكل بديع است
جهان از اينجهت نامش جهانست * كه اندر قبض وبسط بي امانست
دمادم در جهيدن ، هست آرى * كه يك آنش نميباشد قرارى
چو باشى در كنار نهر آبى * كه از شيبى روانست با شتابى
ببينى عكس تو ثابت در آنست * همى دانى محلّ آن روانست
گمانت عكس ثابت ، آب سيّال * به يكجا جمع گرديدند في الحال
ولى اين رأى حسّ ناصوابست * كه گويد عكس تو ثابت در آبست
خرد از روى حسّ ناصوابست * كه گويد عكس تو ثابت در آبست
خرد از روى معيار دقيقى * بگويد اين بود حكم حقيقي
كز آب وانعكاس نور ديده * شود عكس تو هر آنى پديده
نمايد اين توالى مثالت * چو عكس ثابتي اندر خيالت »
يج - ان كل جوهر جسماني له طبيعة سيالة متجددة ، وله أيضا أمر ثابت مستمّر باق ، نسبته إليها نسبة الروح إلى الجسد . وهذا كما أن الروح الإنساني لتجرده باق ، وطبيعة