السرائر : سينهها ، دلها .
تبيد : مىرود و قطع مىكند .
كنه : حقيقت و جوهر چيزى ، ذات هر چيز .
الخطره : آنچه از احكام طريقت بر قلب مىگذرد .
بصيره : عبارت از نيرويى است كه دل را به نور قدسى منور كند ، تا به وسيلهء آن حقايق اشيا و بواطن آنها را مشاهده كند ؛ و آن در حكم چشم است كه به وسيلهء آن نفس صور اشياء و ظواهر آنها را مىبيند .
سرّ : پوشيده ، پنهان . راز ، آنچه از سوى حق تعالى به هنگام توجه ايجادى به آن به مقتضاى
« إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
« 1 »
»
ويژه آن گردد . از اينرو گفتهاند ، حق را جز حق نشناسند زيرا اين سر است كه جوياى حق و محب او و عارف به اوست .
حيرة : سرگردانى و در اصطلاح عرفاء امرى است كه بر قلوب عارفين در موقع تأمل و حضور و تفكر آنها وارد مىشود .
زمّ : پيشى گرفتن در حركت ، بستن ، محكم كردن ، به هم بستن .
تحقيق
در بهجة الأسرار به جاى « مواجيد » در بيت اول « مواجد » آمده است . و در بيت دوم به جاى « الوجد » ، « الحب » و « بعيد » در بيت پنجم به جاى « يبيد » و « شوق » به جاى « وجد » و « ذوى » به جاى « ذرى » . در اخبار الحلّاج دربارهء اين قطعه آمده است كه احمد بن فارس گفت : حلّاج را در بازار قطيعه بر در مسجد ديدم و مىگفت ؛ اى مردم هرگاه حق بر دلى چيره آيد ، آن دل را از هر چيز غير حقّ است تهى مىسازد و هرگاه حق با كسى همراه شود ، جز حق همه چيز را براى او نابود مىگرداند ؛ و هرگاه حق به بندهاى عشق ورزد ، ديگر بندگانش را به دشمنى با او برمىانگيزاند تا آن بنده به او روى آورد و به او نزديك شود . پس چيست مرا كه هيچ نسيمى از خدا نيافتهام و به اندازهء يك چشم به هم زدن به او نزديك نشدهام ، اما همواره مردم با من از در دشمنى درمىآيند !
اين بگفت و گريه سر داد تا آنجا كه همه گريستند ، آنگاه حلاج خنديد و اين اشعار را سرود .
هامش
( 1 ) . نحل ، آيه 40 ؛ ما به امر نافذ خود هرچه اراده كنيم و گوييم موجود باش همان لحظه موجود خواهد شد .