يا مىسرود :
مرگ من به روش صليب است .
يعنى مرا به صليب مىكشند .
اين سخنان علماى مذهب رسمى زمانه را به وحشت انداخت . محمد بن داود كه فقيهى ظاهرى از اهل سنت بود به مخالفت و ستيزه با او پرداخت ، او مردم را به عشق پاك عذرايى پند مىداد و مىگفت :
لذات نفسانى معرفت را بر خود حرام مىدارم تا شوق پيوسته بماند . « 1 »
محمد بن داود حكم به كشتن حلاج داد ولى قاضى ابن سريج كه فقيهى شافعى بود اين حكم را نپذيرفت و معتقد بود حكم بر حال صوفيانه از دسترسى محاكم شرعى كه تنها به ظاهر قضاوت مىكنند ، بيرون است .
حلاج اينبار از مرگ نجات يافت . امّا ديرى نپاييد كه رهبران فكرى مكتب نحويان بصره كه با او مخالف بودند ، داستانى را از منصور منتشر كردند كه شبلى در جامع منصور ، حلاج را ديده و جوياى حال او شده و حلاج گفته است : « انا الحق » . به دنبال آن تحت تعقيب قرار مىگيرد . در اين زمان شورش اصلاحطلبانه رخ مىدهد كه بىنتيجه مىماند و ابن فرات كه از غلاة بود به وزارت مىرسد و چون در تعقيب حسين بن حمدان بود به حلاج مشاور نزديك ابن حمدان برمىخورد و دستور مىدهد كه حلاج را تحت نظر بگيرند . حلاج از دست مأموران ابن فرات مىگريزد و به اهواز مىرود . ابن فرات فرمان مىدهد تا چهار تن از ياران حلاج را دستگير كنند .
دبّاس يكى از شاگردان حلاج در زندان دچار ضعف شد و ضمانت داد تا حلاج را پيدا كند و تحويل دهد . لذا او از شهرى به شهرى مىرفت تا او را بيابد .
ديرى نپائيد كه مخفيگاه حلاج برحسب تصادف در شوش كشف مىشود ، ماجرا از اين قرار است كه :
رئيس پست شهر شوش روزى در محلهاى در شوش ، به نام « ربض و قطعه » مىگذشت ، زنى را در كوچه ديد كه فرياد مىكرد رهايم كنيد كه پى كارم بروم و گرنه خواهم گفت . او آن زن را بازداشت كرد و در بازجويى از او آن زن اعتراف كرد كه مردى
هامش
( 1 ) . قوس زندگى حلاج ، ص 32 .