تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالة جواباً لثلاث رسائل ( دورساله فلسفى ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤
چند سال ، چون بر عزم عراق به مرو رسيدم ، روزى بر ديوار سرايى كه آنجا نزول كرده بودم ، نوشته ديدم :
« دنيا به مراد رانده‌گير اخرجه * صد نامهء عمر خوانده‌گير اخرجه »
. بر سبيل طيبت ، أو را گفتم : « اين بيت چه معنى دارد . هاء « اخرجه » عايد به كي است وفاعل « اخرج » كي است ؟ » . گفت : « نغز گفته است وحقيقت بيان كرده است . يعنى هر مراد كه دارى يافته‌گير ودير سألها زيسته‌گير . هم عاقبة الامر اجل در رسد ومرد را از دنيا بيرون برد . فاعل « اخرج » اجل است وضمير ( ه ) عايد به مرد است كه به تقدير در اين بيت لازم است وتقدير بيت چنان است كه : اى مرد دانا ، دنيا به مراد رانده‌گير ، آنگاه ميگويد « اخرجه » يعنى اجل بيايد وأو را بيرون برد » . جمعى كه حاضر بودند [ خواصّ ] ، بر تفسير بيت وتقرير نحو أو [ خواصّ گونه ] بخنديدند . پس گفت : « شكّ نيست كه « اخرجه » نيك ننشانده است . ميبايست كه فاعل آن ظاهرتر از اين بودى . من بيتي بگويم بهتر از اين » ، وديگر روز بيامد وگفت : « بيتي سخت نيكو گفتم » ، وبيت اين بود :
« شادى ز دلم به رايگان اخرجه * چون سودى نيست بر زيان اخرجه
چون لشكر غم ولايت دل بگرفت * أو سلطان است به يك زمان اخرجه » .
بر اين بيت نيز زماني بخنديديم وتحسينى چند كرديم . بعد از آن اتّفاق افتاد كه روز پنجشنبه روزه ميداشتم ، ونزديك فرو شدن آفتاب ، بر سر سجّاده به ذكرى مشغول بودم . بيامد و