مىدانست ، از همان آغاز تعلقى به او نداشته و سراسر از آن خدا بوده ، در نتيجه سعى مىكن دخدا را از توكل خالص كند ، لذا موكل سعى مىكند خود را حذف كند و از خويشتن فانى شود و به حق باقى .
عرفا و اولياء الهى حقيقت « افوض امرى الى الله » را درك مىكنند زيرا خدا را مالك همهچيز مىبينند .
در وكالت سه ركن وجود دارد :
- موكل
- وكيل
- مورد وكالت
هنگامى كه انسان د رخدا محو مىشود ديگر موكلى وجود نخواهد داشت و لزوما مورد وكالتى هم نمىماند ، لذا وقتى خواجه مىفرمايد : الى الخلاص . . . يعنى سالك به جايى برسد كه بداند موكل و مورد وكالت معنايى ندارد و هرچه هست وكيل است كه ا و خداست پس هرچه هست اوست ؛ لذا خواجه قدّس سرّه مىفرمايد : « فيكل شركته اليه » و اين مطلب را شرط لام براى پيوستن سالك به حقيقت عبوديت بيان مىفرمايد كه گوياى اهميت اين معرفت است .
منازل السائرين ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: اسماعيل منصورى لاريجانى
ص٢٠١