گلى را كه خود رنگ و بو دادهاى * بفيض خودت آبرو دادهاى
دگر باره خوارش چرا ميكنى * بخوارى ز گلشن جدا ميكنى
دلا اينچنين است كار جهان * مگير اعتبار از مدار جهان
كسى كو نهد پا بملك وجود * عدم گردد آنسان كه گوئى نبود
وجودى كه او را نباشد عدم * درين عرصه ننهاد هرگز قدم
مگر آن وجودى كه هستى از اوست * جهانرا بلندى و پستى ازوست
بود وارث مبداء هر وجود * به او منتهى باشد اين هست و بود
وجودى كه موجود باشد مدام * نباشد به غير از خدا و السلام .
ذكر مخالفت اهالى مملكت شروان « 1 » و بيان وقايعى كه در آن بظهور رسيد
در اوايل شهر ربيع الاول سنهء 985 اهالى و جهّال خسارت مآل مملكت شروان باغوا و اغراى شيطان ، طريق مخالفت و نافرمانى بقدم جهالت و نادانى پيموده ، سر از چنبر مطاوعت و گردن از طوق متابعت كشيدند و كاوس ميرزا را بر خود امير ساخته باستظهار و استعانت او رايت خلاف و نفاق افراشتند و سلوك سبيل معاندت و مخاصمت با حارسان حوزهء سلطنت و حافظان ثغور مملكت امرى سهل و آسان پنداشتند و اعتماد تمام بر حصانت محال و كثرت ابطال رجال كرده دل بر آن آرزوى محال نهادند و از معنى آيت مرحمت نهايت
« وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ »
« 2 » غافل مانده بدست غرور ، ابواب محنت و هلاك نامحصور به روى روزگار خويش گشادند و چون اخبار مخالفت آثار شروانيان بىخرد به گوش اعتبار امراى آن سر حد رسيد ، امارت پناه شجاعت دستگاه ارس ، سلطان روملو با ششصد نفر از غازيان تندخو : جنگجو .
نظم
همه از پى جنگ برخاسته * ز خود و زره پيكر آراسته
هامش
( 1 ) - م : شيروان .
( 2 ) - سورهء 2 آيهء 195 .