از آن قوم خسيس را به نيروى صفدرى و قوت بازوى حيدرى به تحت الثرى فرستاد ؛ بر هر طرف كه حمله مىكرد ، راهى به وادى عدم بر ايشان مىگشود و از شعشعهء شمشير ذو الفقار آثار ، راه تاريك [ 325 ] جهنم بدان زمرهء فجره مينمود .
شعر
چو شمشير در كف علم ساختى * پى فتح دين رايت افراختى
چو تيغ مشعشع نمودى علم * نمودى ببدخواه ، راه عدم
يكى را كه شمشير بر سر زدى * دو نيمه بسان دو پيكر شدى
و گر تيغ راندى به قصد كمر * مجرد گذشتى ز سوى دگر
سر و دست و سينه به روى زمين * فتادى و آن نيمه بر پشت زين
تنى گر شدى چاك از ضرب تيغ * به تيرش دگر دوختى بىدريغ
به نيزهورى چون نمودى شتاب * نى نيزه بودى چو سيخ كباب
نبرد آزمايان شمشير زن * به نيروى بازو همه صف شكن
فكندند بسيار سر از بدن * سرو دست و پا قطع كرده ز تن
همه عرصهء جنگ ميدان شده * سرو دست و پا گوى و چوگان شده
علم بر فلك برده آيات فتح * زبان سنان خوانده آيات فتح
ز افغان كوس و صداى نفير * كه پيچيده در عرصهء داروگير
فلك كر شد از صدمهء آن صدا * سراسيمه شد چرخ بىدست و پا
آخر الامر ، بيمن اقبال پادشاه گردون غلام ، بل بمحض تأييد ذو الجلال و الاكرام دين محمد خان بموجب « الفرار من وقته ظفر » پاى ثبات و قرار در وادى هزيمت و فرار نهاده بساط مجادله و مقاتله در نورديد و سلك جمعيت فرقهء اوزبكيه دست از هم داده [ كانهم جراد منتشر ، متفرق و پراكنده گرديده ، مكنون صدق