شعر
نه بينى چو از دشمنى ، هيچ سود * در دوستى را ببايد گشود
چو كارى نرفت از عداوت به پيش * مكن در ره دشمنى سعى بيش
بسا كس كه از دشمنى سر فراخت * كه در دشمنى ، هيچ كارى نساخت
بسا كار مشكل كه از دشمنى * ميسر نگردد كه آسان كنى
بجز دوستى چارهء كار نيست * كه در دوستى كار دشوار نيست
و اين تدبير ، مطابق رأى همگنان افتاده مجموع برين مقدمهء عقيمه قرار دادند و عبد المؤمن به اين تقريب در مقام خصوصيت و مداهنه آمده اين رقعهء غريب را بخامهء فريب ، به خط خود در سلك انشا كشيده ارسال گردانيد و موصل كتابت و پيغام ، در چمن بسطام ، اين مكتوب خصوصيت اسلوب را بشرف مطالعهء اركان دولت مستدام رسانيدند .
نامهء عبد المؤمن سلطان
نظم
« جدت ورق زمانه از ظلم بشست * عدل پدرت شكستها كرد درست
اى بر تو قباى سلطنت آمده چست * هان تا چه كنى كه نوبت دولت تست
مخفى نماند كه دارندهء كتابت شريف ، در نيشابور بملازمت رسيده [ 234 ] بود [ او با امراء به هرات فرستاده شده بود ] « 1 » از آن ممر چند روز تأخير يافت .
غرض به هرات فرستادن آن بود كه احوال و اوضاع آنجا را مشاهده نموده در محل كورنش بعرض رساند ، تا يقين آن سلطنت دستگاه مىبوده باشد كه چند روزى اگر در مشهد مقدس توقف افتد ، آن مردم در هرات سامان و سرانجام ضرورى حسب المدعا خواهند نمود و چون ما در اينجا ستادهايم ، مردم دل قوى دارند و
هامش
( 1 ) - د : او را بامراى هرات فرستاده شده بود