يلداست « 1 » . كار امروز بفردا ميفگن « 2 » ، هرچند امروز را فرداست « 3 » .
با اينهمه كه خاطر از تصاريف احوال روزگار چون زلف دلبران پريشانست « 4 » ، و تن در « 5 » تكاليف دهر غدّار مانند چشم خوبان ناتوان ؛ در دل سر مويى نه ، كه تير جزمى از « 6 » آسيب زمانه به دو نرسيده است ، و در تن سر انگشتى نه ، كه چرخى 33 از گشاد محنت نخورده « 7 » ،
فصرت إذا أصابتنى سهام * تكسّرت النّصال على النّصال 34
از نفثة المصدورى كه مهجورى « 8 » بدان راحتى تواند يافت ، چاره نيست ، و از أنين المهجورى كه رنجور « 9 » را در شب ديجور هجر بدان شفايى تواند بود ، گزير نه ، طرفى « 10 » از معاملت روزگار بىمجاملت « 11 » ، كه خرمن ارتفاع را كه بتعلّق مطيّهء عمر بدست آمده بود ، چون خاك راه بباد ضياع برداد ، و آب رويى كه جهت اكتساب آن خويشتن « 12 » را به آتش سوزانيدى ، مانند آب جوى ريخت ، فرو خوان .
نبذى از وقايع خويش ، كه آسيبى از آن اركان رضوى و ثهلان « 13 » را از جاى بردارد ، و نهيبى از آن كرهء باوقار زمين را بيقرار گرداند ،
هامش
( 1 ) مى : يلداييست
( 2 ) سى : مينداز ، كر : مفكن
( 3 ) مى : فرداييست
( 4 ) هت ، كر : پريشانست و در تن سرانگشتى نه كه
( 5 ) مى : تن از
( 6 ) مى : تيرى از
( 7 ) هت ، كر : نخورده است
( 8 ) مى : كه دل مهجور
( 9 ) ظ : رنجورى
( 10 ) هت : نه كه طرفى
( 11 ) هت ، كر : روزگار مجاملت
( 12 ) مى : خويش
( 13 ) مى : سبلان