مىكرد و امثال اين اداهاى غير مكرّر بسيار داشت . روزى از نماز جمعه در مسجد حى فارغ شده بود كه فقير به ملازمتش رسيدم ، برخاسته به زيارت قبور مندرسهء آباى كرام خود كه در صحن مسجد بود رفت و بر قبرى فاتحه مىخواند و يكى از خادمان همزبان بيان حالت آن مىكرد و جداجدا تفريق آن مشايخ نموده به خود فرو مىرفت و هنگام انصراف مسألهاى از فرايض از آن خادم پرسيد . گفت كه اگر شخصى بميرد و يك پسر و يك دختر وارث گذارد ، پسر را از تركهء ميّت دو حصّه است و دختر را يك حصّه آن را به سمع رضا شنيده و سخن ناگفته روان شد و بعد از آنچنان به ظهور انجاميد كه بهموجب آن حديث بلاغت مفهوم به اين مضمون كه اگر مسألهاى از علم فرايض بر مقبره بخوانند و بيان قسمت سهام كنند به بركت آن تمام اهل قبور مغفور مىگردند . شيخ را آن عمل معمول بود و در هيچ جمعه تخلّف نمىورزيد .
شيخ كپور مجذوب گواليارى
از سادات حسينى بود در ابتداى حال سپاهگرى مىكرد به يك بار ترك نوكرى كرده به سقّايى مشغول شد و شبها به خانهء عورات بيوهء مستوره آب برده رسانيدى و خلايق را بىاجرت آب دادى تاآنكه جذبهاى رسيد و از كاروبار بازمانده ترك اختيار كرده به طريق محاوره سخن نكردى و پيوسته مستهلك بودى . شعر :
مىشدم دست به ديوار ز ضعف از كويت * آمدى جلوهكنان صورت ديوار شدم
و در پايان بازار گواليار محلّى براى سكونت گزيده دايم آنجا مىبود و هميشه سرافكنده در مراقبه مىگذرانيد . اگر حضّار را به خاطر چيزى گذشتى به طريق مجذوبان از روى هذيان جواب آن گفتى و حل كردى و اخبار مغيبات گفتى و شبها دايم در قيام گذرانيدى گاه گريستى و گاه خنديدى . از ثقات شنيده شد كه سيّدى از ولايت آمده برهان سيادت از او طلبيده بود ، فرمود تا هيزم جمع كرده آتش بلند افروختند شيخ دست او را گرفته گفت :
بيا تا هردو در اين آتش درآييم . ع :
تا سيهروى شود هر كه دروغش باشد
و سيّد تقاعد نموده و او به آتش درآمده به سلامت برآمده و مثل اين خوارق بسيار از او نقل مىكنند و همه بر اين معنى متّفقاند . اينجا بر همينقدر اقتصار نموده آمد در شهور