بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
[ مقدمه ]
اى يافته نامها ز نام تو رواج * شاهان به درت چو ما بديشان محتاج
حالى كه رسيد صدمت غيرت تو * نى پاى به كفش مانده نى فرق به تاج
جهان پادشاها با اين دل بىحاصل كه منزل ديو و دد شده سپاس تو چه سان انديشم و با اين زبان فرسودهء بيهودهگو كه طعمهء گربه و سگ گشته ستايش تو چگونه سرايم ؟ شعر :
چه زهره خاك مسكين را كه توحيد خدا گويد * بدين آلودگى ذات مقدّس را ثنا گويد
با علاوهء آنكه هميشه انديشهء وسوسهپيشه را در اين راه ناآگاه پاى جست و جو لنگ است و پيوسته زبان سست بيان را در اين بيابان بىپايان فضاى گفتوگو تنگ .
شعر :
آنچه دل داند حدوث است آنچه لب گويد حروف * من به دل چون دانمت يا با زبان چون خوانمت
همان بهتر كه قدم قلم از طىّ اين وادى كوتاه داشته و سر تحيّر به گريبان تفكّر انفسى و آفاقى فرو كشيده ديدهء عبرت به معرفت صنع پركمال و ملك بىزوال تو بگشايم و از تغيّر در احوال كاينات پى به وحدت ذات رفيع الدّرجات تو برده سرى به عالم توحيد و تقرير برآرم تا به عين اليقين ببينم ، بلكه بشناسم كه ، شعر :