قادر شد ، روزگار شريف را « 1 » به تعظيم اوامر حق مصروف داشت و اوقات همايون بر تفخيم قدر علماء و توقير * 106 نفس صلحا مقصور شناخت « 2 » جماعت متمردان كه به معاقل شعاف * 107 و مضايق شعاب ، تحصّن كرده بودند و پاى از دايره فرمانبردارى بازگرفته ، به ميامن شهامت و دها و محاسن حصافت و ذكاى راى انور خدايگانى - لا زال منورا - سر بر خط انقياد نهادند و ربقه طاعتدارى « 3 » را گردن دادند و دست تطاول در آستين خويشتندارى كشيدند و روى دل به اخلاص به درگاه جهان پناه آوردند « 4 » و پشت فراغت به ديوار امن و سلامت بازنهادند « 5 » ، و راهها از متسلطان * 108 ايمن گشته و سرحدها از متمرّدان خالى مانده « 6 » :
ز عين عدلش زاى زبان دزد به راه * چو « ها » گره شده * 109 از كاف كاروان گفتن
و برزيگران « 7 » در مواضع دوردست « 8 » و مهاوى * 110 مهيب ، فارغ و آزاد تخم مىكارند و مىدروند و كاروانيان بىزحمت بدرقه و مؤونت باج ، مرفه الحال مىآيند و مىروند .
چون نسيم معدلت بر عرصه گردون وزان * نگسلد در ساحت او كاروان از كاروان
اشراف اطراف و اعيان بلدان و صدور آفاق و وزراى جهان كه درين دور « 9 » از پايهء « 10 » دستگاه افتادهاند « 11 » ، به آوازهء امن و امان وصيت عدل و احسان كه به حمد الله ساحت اين مملكت را شامل است و سيرت حميده و طينت طيبهء اين پادشاه نيكو خواه را حاصل ، چون مرغان تشنه كه جان خود را به آب اندازند و يأتين من كلّ فجّ عميق * 111 روى به زلال نوال حضرت ذو الجلال او مىنهند و به عصمت جوار اقبال و ذمت ظلال زينهار
هامش
( 1 ) - ب و ج - را
( 2 ) - ب و ج : داشت
( 3 ) - ب و ج : اطاعت
( 4 ) - اساس : آورد
( 5 ) - اساس : نهاد
( 6 ) - ج : ماند
( 7 ) - ج : برزگران .
( 8 ) - ب و ج : + صحارى
( 9 ) - ب و ج : دوران
( 10 ) - ب : + واو .
( 11 ) - ب و ج : افتاده بودند .