" ذكر پادشاهى افراسياب در ايران زمين "
( * 1 ) - در تاريخ بلعمى نامى از نوذر به ميان نيامده است ، بلكه طهماسب را پسر منوچهر مىداند : " منوچهر را پسرى بود نام او طهماسب و گناهى بكرد و منوچهر بر او خشم گرفت و خواست كه او را بكشد و اين طهماسب دختر خويش بزنى داشت ، آنگاه سرهنگان منوچهر برخاستند ، از منوچهر خون پسرش بخواستند ، منوچهر او را به ايشان بخشيد بهشرط آنكه از پادشاهى او بيرون رود .
. . . منجمان حكم كردند كه طهماسب را ازين دختر پسرى آيد كه ملك او را بود . . . آنجا پسرى آمدش " زو " نام كرد . . . طهماسب پيش از منوچهر بمرد و منوچهر نيز بمرد . " ص 45 - 44 .
شاهنامه كهن مانند تاريخ المعجم جانشين منوچهر را " نوذر " ذكر كرده است : " چون نوذر به جاى پدر نشست از همان آغاز ، نشانه فرّه ايزدى در او نبود . . .
در اين هنگام كارها آشفته گرديد و مرزهاى كشور از ميان رفت و دشمنان نوذر به جنبش درآمدند ، دوستانش نافرمانى آغاز كردند " ص 91 .
( * 2 ) - من طلب الرّياسة صبر . . . : كسى كه فرمانروايى را بخواهد بر تلخكامى ( سوز و اندوه ) سياست صبر مىكند .
( * 3 ) - نعل بر آذر نهادن : كنايه از بىقرار كردن كسى .
( * 4 ) - مزّقوا جيوبهم و قطعوا . . . : گريبانهايشان را پاره كردند و گيسوانشان را بريدند و گويى آنان به زبان حالشان مىگويند : . . .
( * 5 ) - حياء لسيفى عن مضاجعة . . . : شرم باد شمشير مرا كه در غلاف باقى بماند ( بخوابد ) و دور باد از اينكه جايگاه من جز پشت اسبان راهوار و خواب من جز در سايهء نيزهها