اسفنديار به زاولستان رفت و با رستم حرب كرد ، آخر الامر به مكر و دستان رستم دستان هلاك شد ، چنان كه در شهنامه فردوسى گويد :
چو رستم گز اندر كمان راند زود * بدانسان كه سيمرغ فرموده بود
بزد تير بر چشم اسفنديار * سيه شد جهان پيش آن نامدار
خم آورد بالاى سرو سهى * و زو دور شد اختر فرّهى
نگون شد سر شاه يزدانپرست * بيفتاد چاچى « 1 » كمانش ز دست
چنين گفت رستم به اسفنديار * كه اى تيغزن ، پهلوان ، نامدار
هماكنون به خاك اندر آرم سرت * بسوزم ، دل مهربان مادرت
تو آنى كه گفتند رويين تنى * بلند آسمان بر زمين مىزنى
به يك زخم برگشتى از كارزار * بماندى چنين بر زمين سوگوار
ز گفتار رستم دل تهمتن * بپيچيد چون مار بر خويشتن
چنين داد پاسخ كه گردان « 2 » سپهر * ازين گونه بسيار ورزيد مهر
جهان ياد دارد ازين صد هزار * فلك را نخستين نه اين است كار
بگفت اين و رفت از تنش جان پاك * تن خسته افكنده بر تيره خاك
و چون اين خبر به گشتاسب رسيد از فرستادن او پشيمان شد و بر جوانى و حسرت او تضرع و زارى و تفجع و سوگوارى نمود و لشكرى بياراست و از تركان مصاف خواست و بارها ميان جانبين ، پيكارى هول « 3 » و كارزارى مهيب رفت و خلق بسيار و عدد بى شمار در آن عرصه ، عرضه دمار و خسار شدند و چون از آن جنگ مظفر و منصور باز گشت ؛ پادشاهى و سلطنت را بر پسر او « 4 » بهمن بن اسفنديار كه مادرش از اولاد طالوت بود ؛ مقرر داشت و او را وليعهد خود و صاحب عهد و ملك و قهرمان و كارفرماى سپاه و حشم گردانيد و معنى بهمن به زبان يونانى ، نيكو نيت است و او در زمان پدر دانا و مبرز و ناقد و مميز بود و چون واقعه پدر را مشاهده كرد ، شكسته شد و غلبه وساوس بر
هامش
( 1 ) - اساس : چينى .
( 2 ) - ج : گردنده مهر .
( 3 ) - ب و ج : هولناك .
( 4 ) - ب : - پسر او .