كامل اگر بر خود نگريد بارى چرا خندد . عالميان را اندوه اين عزا گريبان جان گرفته دلها كباب و ديدها پرآب گشت . امّا چاره جز صبر و تسليم ندانستند .
رباعى
چون نيست ز هرچه هست جز باد به دست * چون هست ز هرچه نيست نقصان و شكست
انگار كه هرچه هست در عالم نيست * پندار كه هرچه نيست در عالم هست
حضرت صاحبقران منتظر اميرزاده عمر شيخ بود كه با او مشورت نموده عازم بلاد شام و مصر شود ، ناگاه امير توكّل بهادر به اردوى همايون آمده اين قصهء پر غصه امرا را شنوانيد . همه متحيّر شده نه روى گفتن و نه راى نهفتن .
مصرع
آه از اين قصه كه دردى است كه نتوان گفتن
عاقبت بر عقل و درايت آن حضرت اعتماد نموده صورت واقعه در خلوتى عرضه داشتند . حضرت صاحبقران چون كوه گرانسنگ ثبات قدم نمود و آن شربت تلخ مذاق نوشيده و لباس صبر پوشيده تحمّل فرمود . دانست كه جزع و فزع فايده ندارد .
مصرع
اى دل ناآزموده وقت جزع نيست
به حكم الهى راضى شده صبر فرمود و ترويح روح او را صدقات به مستحقّان رسانيد و حكومت فارس را به فرزند ارجمند او اميرزاده پير محمد « 1 » ارزانى داشته حكم همايون مصحوب اوج قرا بهادر به شيراز فرستاده فرمود كه نعش شاهزادهء مرحوم را به جانب كش برده « 2 » در بقعهاى كه همت عالى آن حضرت ساخته و
هامش
( 1 ) . ظف : « و او در آنوقت شانزده ساله بود . »
( 2 ) . ظف : « نعش شاهزاده را از موضع خرماتو به شيراز نقل كردند و به مرقدى عاريتى سپردند و بعد از چند گاه خواتينش سونج قتلغ آغا و بيك ملك آغا و ملكت آغا و پسر او اميرزاده اسكندر كه در صغر سن بود و در شيراز مانده نعش را از شيراز به كش بردند . » ص 475