مصرع
گروهى نه پردل كه يك پاره دل
فرستاد كه از دشمن خبر درست آورد و او از آب ولاى گذشته جمعى دشمنان را بر بالاى تلى ايستاده ديد كه از پشته فرورفتند و امير ايكو تيمور بر آن تل برآمده ديد كه سى قشون مرد جيباپوش در مغاكى صف آراسته ايستادهاند . اين خبر به حضرت فرستاد و مردم خود را اجازت داد كه به آهستگى بازگردند و با هفت هشت سوار چندان توقّف كرد كه لشكرى كه با او بودند تمام بازگشتند و دشمنان آگاه شده كه مدد او دور است . حمله كردند . امير ايكو تيمور در مقام غيرت و تهوّر پاى ثبات استوار داشت و به زخم تير جانگداز چند قشون بازداشت . ناگاه از كمان قضا تير تقدير به او رسيده ديگرى بر اسبش آمد و او پياده مانده نوكر او اسب كشيد آن « 1 » هم تير خورده دشمنان گرد او درآمدند و او از غايت حميّت تن به عجز نداد و چندان جنگ كرد كه ناشناخته عزّ شهادت يافت .
نظم
چون اجل دامن كسى گيرد * دست او بر نمىتوان پيچيد
نه اقبال و جاه اجل را مانع شد و نه لشكر و سپاه قضا را دافع گشت .
حضرت صاحبقران به كنار آب رسيد و امير سيف الدين و امير جهانشاه ملازم ركاب همايون بودند . از آب ولاى گذشته ياغى را به زخم تير و ضرب شمشير بازگردانيدند و آن روز جلال بهادر پسر امير حميد جلادت نموده با سى مرد از سه قشون روى نگردانيد و گوركا و طبل بر گردن اسب بسته ياغى را شكسته گريزانيد و سه كس دستگير كرده به حضرت آورد . « 2 » آن حضرت او را تربيت فرموده ولايت
هامش
( 1 ) . ك : او هم .
( 2 ) . در ظفرنامه پس از نام نديله و شاه ملك پسر تغاى ركن كه در آن جنگ رشادت كرده بودند مىنويسد :
« و بايزيد ششانگشتى نيز داد مردى و مردانگى داد و از دشمنان سه كس را دستگير كرده بياورد . » ص 379