نظم
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم * يعنى غلام شاهم و سوگند مىخورم
ساقى بيا كه از مدد بخت سازگار * كامى كه خواستم ز خدا شد ميسّرم
جامى بده كه باز به شادى روى شاه * پيرانه سر هواى جوانى است در سرم
گردون چو كرد نظم ثريّا به نام شاه * من نظم در چرا نكنم از كه كمترم
منصور بن محمد غازى است حرز من * وز اين خجسته نام بر اعدا مظفّرم
شاها من ار به عرش رسانم سرير فضل * مملوك آن جنابم و مسكين اين درم
اى شاه شير گير چه كم گردد ار شود * در سايهء تو ملك فراغت ميسرم
بال و پرى ندارم و اين طرفه تركه نيست * غير از هواى منزل سيمرغ در سرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملك دل گشاد * گويى كه تيغ تست زبان سخنورم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال * كى ترك آب خورد كند طبع خو گرم
ور باورت نمىشود از بنده اين حديث * از گفتهء « كمال » دليلى بياورم