آيين و جنود ظفرقرين فوجفوج و گروه در ظلال رايات خورشيدمثال جمع آمدند . سرداران لشكر صاحبقرانى همه از دودهء چنگيزخانى .
( شعر : )
رسيد از يك طرف فوجى ز سلطان * ز يك سوى دگر جمعى ز عدوان « 1 »
اميران دلاور بىنهايت * عساكر [ شان ] برون از حدّ غايت
القصه ، چون خاقان مظفرلوا به منزل با فوج سپاه رسيد ، اين واقعه معروض خاقان دشمنشكن گرديد كه طاهر سلطان از تركستان برآمده ، به خجالت به همراهى اهل و عيال و مال و منال شتافت . بنابرآن حسب الحكم خاقان ( 178 الف ) دارانشان ، جولتاىبى و خواجم قلى قوشبيگى و تردىبى دريافت طاهر سلطان متوجه گشتند . و پس از آن فرمان خاقان سكندرنشان نفاذ يافت كه اسفنديار سلطان با فوجى از امراى جلادتنشان مانند جان دولتبى و گيلدى ترسونبى و بيكاىبى و محمد باقىبى و ساير عساكر گردونمآثر از آنچه از آب گذشتهاند ، به صوب خجاكت شتابند و دو منزل يكى ساخته ، هر نوعى كه توانند او را دريابند . و جناب سلطان دريادل بعد از طىّ منازل و قطع مراحل به موكب رسيد . در آنجا خبر يافت كه امراى از پيش رفته از باغستان گذشته ، طاهر سلطان را گريزانيدهاند . بنابرآن ، سلطان خجستهنشان ، همانجا توقف نمود تا امرا از راه ديگر به موكب سلطان فرخندهاثر رسيدند و از آنجا به اتفاق به دستبوس خاقان آفاق متوجه گرديدند و شنودند كه بابا سلطان جمعى از امرا مانند يوسفبى قوشچى و مردان غازىبى نيمان و منصوربى دلدق و بردىبى نيمان را در ساير چته حصار به غايت استوار درگذاشته است . بدانجهت خاقان وافرشوكت حكم فرمود كه عبد الصمدبى به اندجان رفته ، مؤمن سلطان را آرد . و نشان ديگر بر اخيهء « 2 » خويش عبد القدوس سلطان به ولايت ميانكال فرستاد تا سلاطين مذكور و حشم منصور و لشكر موفور به گرد شاهى انداختند . « 3 » و خود با ساير سپاه ظفر انجام و باقى لشكر نصرتفرجام ، كوچبركوچ نموده ، بر لب آب گلشن نزول فرمود . در آنجا اسفنديار سلطان را با اهل و عيال او آورده خاقان سكندرنشان دربارهء هريك عنايت بسيار و التفات بىشمار نمود . و آن حضرت او را به
هامش
( 1 ) . س : اعدا
( 2 ) . س : اخته بر
( 3 ) . س : انداختهاند .