محمد خان شيبانى آزردهخاطر گشتند و به جانب بابر ميرزا مايل شده كمر دولتخواهى او بر ميان بستند و از مكنون ضماير خودآگاهى داده به جانب سمرقند طلب داشتند .
[ ذكر توجه بابر ميرزا به دار السلطنهء سمرقند بنابر وعدهء اكابر و اشراف و مسخر شدن آن بلدهء معموركان به ملازمان آن شهريار خجسته اوصاف ] « 1 »
شرح اين واقعه و بيان اين حادثه آنكه ، چون ابو الفتح محمد خان شيبانى بعد از تسخير سمرقند با خاصان « 2 » درگاه كيواننشان در قورق كانگل منزل داشت و مهدى سلطان و حمزه سلطان با جمعى كثير از متابعان در قورق بيدنه كه نزديك شهر است مقيم بودند ، جان وفا ميرزا با ملازمان خويش به همراهى مولانا عبد الرحيم صدر در حوالى حضرت خواجه قطب الدين محمد يحيى ساكن بوده و هريك به مهمات خود كه مأمور بودند ، اشتغال مىنمودند . در اين اثنا بابر ميرزا با دويست و چهل كس فتح سمرقند را پيشنهاد همّت ساخت و نيمشبى بدان بلده ( 38 ب ) درآمد ، غلغلهء رستخيز در آنجا انداخت . زيرا كه در آن فرصت بابر ميرزا با اين خيال به قلعهء سفيدك نزول اجلال فرمود ، خاطر بر آن قرار داد كه ظلمت شب لباس سودا اساس
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً
در اجسام فرق انام پوشانيده باشد و پردهء قيرگون قوت باصره را از احساس صور اشياء معزول گرداند ، پوشيده و پنهان به خندق سمرقند درآيد و شاتو بر فصيل نهاده ، فضاى آن خطّه را مسخر سازد و بدين خيال بعداز اداى فريضهء پيشين از ياز ييلاق متوجه آن ديار گشت و نيمشب به اطراف قلعه رسيده ، از غايت وهم و هراس ، دليرى نتوانست كرد و عنان مراجعت به طرف ياز ييلاق انعطاف داد .
اينبار برنيايد * بار ديگر برآيد
چون دو سه روزى بر اين آمد شد بگذشت ، بار ديگر آن خسرو عالى گهر عازم آن مهم خطير گشت و از ياز ييلاق به حصار سفيدك شتافته از آنجا به مقتضى فرمان
فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ
توكل بر خالق جزء و كلّ نمود و نماز پيشين از آنجا ايلغار نمود . و در اين شب خواجه ابو المكارم از محمد خان شيبانى جدا شده ، به بابر ميرزا پيوسته بود و همعنان يكديگر
هامش
( 1 ) . س : « و مسخر شدن آن بلده » ؛ تيتر از نسخه « ت » افزوده شد .
( 2 ) . ت : مخصوصان .