راضى نشد عرض كردم من ابدا راضى از محرومى حضور شما نخواهم شد .
فرمود نزد امين لشكر برو ، امتثالا لامره ، امين لشكر را ديده ، لازمهء تعهدات فرمودند كه على بيك فراشباشى او آمده ملجأ شده است كه كار من بسته به آمدن اوست من هم جوابهاى بليغه نوشتهام و تأكيدات اكيده كردهام اين يك سفر محل امتحان است ، كار تو صورت گرفت فهو المراد و الا باز به سلطانيه عود كن .
شفاها على بيك آدم سرتيپ را آورده دقت نمود .
على بك على الصباح از راه كنشكن با اسب چاپارخانه ، يك روزه به شهر رفته ، وقايع را خالى از پرده حالى او در خلأ و ملأ نمود كه محمد على هم از راه فارسجين و سيادهن پسفردا خواهد آمد .
چون قبل از ورود على بيك از سيصد تومان پيشكش سپهسالار و يكصد تومان امينلشكر مطمئن بود ، همهجا پشت به ديوار اطمينان داده مردم را بيحساب ترسانده كه اين است محمد على خان را پا زنجير خواهند آورد .
بعد از آنكه على بيك مراسلات را رسانيده از ناصيهء او صورت حصول مدّعا را معوج و از چهرهء او استنباط نمود كه روى كار در سجنجل آرزو اعوج است ، به فاصلهء يك روز وقت ظهر اينجانب وارد زياباد شده ، در خانهء حاجى محمد خان دو دانگه آسايش نموده ، لازمهء مهربانى نمودند . وقت مغرب در كمال زحمت و خستگى دواب وارد سيادهن در خانهء . . . « 1 » نهايت اكرام را به عمل آوردند . على الصباح سوار ، وقت ناهار به سلطانآباد آمده ، بعد از آسودگى طرف عصر وارد شهر ، خدمت جناب شريعتمآب شيخ صالح رسيده ، از مضمون تعليقهجات مطلع ، در مطلع ميرزا ربيع وارد و مذكور ساخت كه نواب سلطان ابراهيم ميرزا چند نفر از معاندين را جمع كرده ، بالجمله فتح الله خان و خسرو و مير هادى و ميرزا ابو تراب را به نويد چند وعده و وعيد مستظهر كرده ، اسبى هم به مبلغ يكصد تومان خريده ، به سپهسالار پيشكش داده . از اجل اكرم مراسلهاى
پاورقی
( 1 ) . بياض بالاصل