او پسرش اسقيح [ 1 ] بنشست ( 74 - ب ) مردى با سياست و عدل ، بيست سال ، چون وى سپرى گشت پسرش شهدانيق ، پادشاه شد مدت بيست و پنج سال ، پس سفسانيق [ 2 ] داد و عدل بگسترد ، مردى نيكوكار و خوش خوى ، و مدت بيست و چهار سال پادشاهى كرد ، از بعد او پسرش يسل [ 2 ] ، پنجاه سال پادشاهى كرد ، و مردمان از وى سير شدند ، و خلل بملك ؟ اندر آمد تا بمرد پس برادرش قوياهور [ 2 ] بن سلسانيق پادشاه گشت ، و سيرت بد پيش ؟
آورد ، و دست از عادت پدران بازداشت ، و ملكت از دست فانمين [ 3 ] برفت ، و [ قوياهور ] در پادشاهى پانزده سال بماند برين سان تا كشته شد و اللّه اعلم ، حديث رفتن [ 4 ] ملك از فرزندان فان و حديث برهمين : و شدن دولت فانمين [ 5 ] از سبب بيدادى بود ، و همه دولت كى [ 6 ] سست گرديد ، به آخر بيدادگر شدند ، و روزگارى از آن بر همين نياوردند كه بكشند ، بعد از آنكه ملك را پندها گفت بر همين ، گفتا من اندر كتابها خواندهام كه دولت فانمين را آنگاه زوال بود كه برهمنى را از بهر كارى بكشند ، مرا مكشيد ، ننيوشيدند ( 75 - آ ) و گار و برهمن كشته شدند ، پس ازين برهمن را پسرى بود نام او برهمين ، مردى با قوّت و عظيم خلقت ، و بر كوهى مقام داشتى ، چون آن كار بد بدانست ، برخاست تنها ، گفتا بروم و پادشاهى از فانمين بستانم كه ايشان گاو برهمن كشتند ، و سخن حكيمان دروغ نباشد ، و وقت زايل شدن ملكت ايشانست . مردم بر وى همى خنديدند ، [ برفت ] و غوغا بر وى جمع شد ، و شهر بگرفت ، و كارش همى فزود ، روز بروز ، تا با سپاهى بسيار برفت و شهرها
هامش
[ ( ) ] كلمهء ( تعبد ) آمده است . در مادهء شبذ و سبد نيز معانى قريب بموضوع متن ديده مىشود . فى القاموس :
شنبوذ بفتح الشين مجاب الدعوة . سبد ( بدال مهمله ) التسبد ترك الادهان . . . كه اگر از مادهء شنبوذ بگيريم بايد آن را تشنبذ بخوانيم و اگر آن را تسبد از تسبيد بگيريم بمعنى ترك الادهان كه ترك بزرگى و پادشاهى باشد معنى ميدهد - ولى با سياق عبارت فارسى كتاب حدس اول ( تعبد ) درستست
[ ( 1 ) ] در اصل سياه شده سير المتاخرين : ؟ جنىجى ؟ ابن پريجهت ( ج 1 ص آ 30 ن خطى )
[ ( 2 ) ] سنجسانيق .
و سغسانيق هم خوانده مىشود . اسامى زيادى در سير المتاخرين ص 30 - 31 است كه غير از اينها است
[ ( 3 ) ] ص :
پاندوان ( بهارتا )
[ ( 4 ) ] اصل : زمن .
[ ( 5 ) ] صحيح پاندوان .
[ ( 6 ) ] كنى ، كق هم خوانده مىشود و درين عبارت تزلزلى است .