تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
و تمامى قصهء يعقوب در ذكر يوسف كرده شود .

ذكر يوسف ( ع )

و از حكايات انبياء هيچ حكايت خوش [ تر ] و عجبتر از قصهء يوسف نيست و آفريدگار تعالى و تقدّس ، سورتى تمام بولا ( ؟ ) در اين قصه فرو فرستاده به صد و ده آيت و چون غرض ما از اين كتاب اختصار است ، آنچه مقصود است بنويسيم . بعون اللّه و لطفه . و قصّه چنان بود كه چون يعقوب - ( ع ) - به كنعان بازآمد و از پسران دوازده‌گانه [ 63 ] يوسف را دوستر داشتى ، و يوسف پنج ساله بود و ابن يامين پنج ساله بود . و يعقوب را يكى خواهر بود ، يوسف را از يعقوب بخواست تا پيش او باشد . يعقوب ، يوسف را به وى سپرد تا دو سال برآمد و يعقوب ، يوسف را از خواهر بخواست . خواهرش گفت : « يك هفتهء ديگر بگذار تا سير ببينم . » يعقوب گفت : « روا باشد . » و خواهر يعقوب ، كمرى داشت كه از اسحاق مانده بود ، آن را در زير جامهء يوسف بر ميانش بست و يوسف را با پيش پدر فرستاد و غرض خواهر يعقوب آن بود تا نام دزدى بر يوسف نهد . و در شريعت يعقوب و ابراهيم چنان بود كه اگر كسى دزدى از خانهء كسى كردى ، دو سال او را خدمت بايست كرد . پس خواهر يعقوب بيامد و گفت يوسف كمر اسحاق دزديده و دو سال رهى من است و يعقوب به حكم شريعت ، يوسف را به خواهر بازداد . و چون يك سال بگذشت ، خواهر يعقوب وفات يافت . يعقوب ، يوسف را با خانهء خود آورد و او را از همهء فرزندان دوستتر « 1 » داشتى و برادرانش بر وى حسد بردند . روزى يوسف ، پدر را گفت : « اى پدر ! من به خواب ديدم كه يازده ستاره از آسمان فرو آمدند و آفتاب و ماه ، مرا سجده كردند . » قال اللّه تعالى :
« إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ »
« 2 » يعقوب دانست كه يازده برادر ذليل او شوند . گفت : « اى پسر ! اين خواب كه تو ديدى پيش برادران مگوى كه ايشان تو را كيد كنند . » پس برادرانش گرد
هامش
( 1 ) . در متن به هر دو صورت ، چند سطر بالاتر « دوستر » و اينجا « دوست‌تر » . ( 2 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 4 .