دِيارِهِمْ جاثِمِينَ . »
« 1 »
ذكر ابراهيم خليل اللّه ( ع )
و ابراهيم - عليه السّلام - پسر آزر بود و آزر از فرزندان سام بن نوح بود و سرهنگى بود از خيل نمرود و بت تراشيدى ، و نمرود ملكى بود از ملكان بزرگ از اولاد عاديان و همهء بتخانهء نمرود به دست آزر بود . منجّمان گفتند : « در اين سال پسرى از مادر جدا خواهد شد كه همهء مملكت نمرود بگيرد و بتخانهها را ويران كند و دينى نو آورد . » نمرود مردمان را فرا كرد تا هركجا فرزندى نرينه بزايد بكشند و زن آزر به ابراهيم آبستن بود . چون بزاد او را از پدر پنهان كرد و به كوه برد و به غارى بنهاد و سنگى بزرگ بر سر آن غار نهاد . و هر گاهى مادر بيامدى و از سوراخ آن سنگ مىنگريستى ، ابراهيم را ديدى خفته و انگشت در دهان خود كرده و مىمكيدى . تا پانزده ماه بدان غار بماند و بالا چنان كرد كه همچون كودكى پانزده ساله ، و مادر سوى او آمدى و طعام آوردى . چون بزرگتر شد [ 53 ] گفت : « اى مادر مرا از اين غار بيرون بر . »
پس ابراهيم به شب از غار بيرون آمد . چون ماه و ستارگان را بديد خوش آمدش و گفت : « اين را على حال كسى بايد آفريده باشد و آن كس كه مرا آفريده اين است . » هر ستارهاى كه بديدى گفتى :
« هذا رَبِّي »
« 2 » و چون فرو شدى گفتى :
« لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ »
« 3 » يعنى فروشونده خداى نبود . و چون مادر او را به خانه برد و آفتاب را بديد گفت : « هرچه هست اين است » ، و چون فروشد گفت : « هيچ نيست . » پس گفت :
« وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ . »
« 4 » يعنى من روى از ايشان بگردانيدم و بدان كس آوردم كه آفرينندهء اين همه است . مادر او را پيش آزر برد و گفت :
« اين فرزند ماست و پنهان داشته بودم . » گفت : « نيك كردى » و او را دوست مىداشت .
و ابراهيم پيش پدر مىبود و هرگز در بت تراشيدن و بت پرستيدن متابعت پدر نكردى و بت را دشمن داشتى تا سن او به چهل رسيد . خداى او را وحى فرستاد و فرمود
هامش
( 1 ) . سورهء « هود » ، آيهء 67 .
( 2 ) . سورهء « انعام » ، آيهء 76 .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . همان ، 79 .