را مرآت . دستش بههنگام بخشش يمى است و يم از بحر دستش نمى . بر فلك سترگى ، ماه است و بر تخت بزرگى ، شاه . در ديدهء بينش نور است و در دل آفرينش سرور . درم از كرمش خوار است و گوهر از گوهرش بىاعتبار . شهريار جوان جوانبخت و پادشاه فلك جاه فلك تخت . سلطان دارا در فريدون فر هوشنگ هنگ منوچهر چهر گرازه گرز فريبرز برز تهمتن تن سياوش وش زرسب اسب سام حسام ابو النصر و الفتح و المجد و العلى ، الناصر لدين اللّه ناصر الدين شاه قاجار خلد اللّه ملكه و ابد دولته ، مصرع :
تا جهان هست جهاندار در آن سلطان باد .
لمؤلفه :
چو صورت يافت اين فرخنده تاريخ * كه حيرانند اندر آن دبيران
تو گوئى فى المثل باغى است پرگل * پى عيش اميران و وزيران
به ايرانشهر هرگز اينچنين باغ * نديدند اين جوانان و نه پيران
چو در ايران به خوبى تازهباغى است * به تاريخش رقم شد « باغ ايران » - 1265