امير نكرد . و موسى كليم را تا زبان آتش امتحان نسوخت ، چراغ زبانآوريش در مشكوة
« وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً »
« 1 » برنيفروخت . نبى عربى تا در مضيق شعب ابى طالب مدّتى خاكنشين آن حصار نبود ، دست عنايت
« سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى »
« 2 » راه معراجش بر چهرهء سرور و عارض ابتهاج نگشود . بىمحنت غوّاصى درّ شاهوار به دست نتوان آورد و ، [ 77 ] بىسرزنش خار ، خرمن گل در بهار ادخار نتوان كرد . فنعم ما قيل « 3 » .
نظم
باغبان گر چند روزى صحبت « 4 » گل بايدش * بر جفاى خار هجران صبر بلبل بايدش
تكيه بر تقوى و دانش در طريقت كافريست * راهرو گر صد هنر دارد توكّل بايدش
اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال * مرغ زيرك چون به دام افتد تحمّل بايدش
نظير اين حكايات آزموده و شبيه اين روايات به راستى چهره نموده ، حال فرخنده فال شاه بىهمال است كه ، اگرچه در صغر سنّ و حداثت سال در چنان قلعهاى محبوس محبس اندوه و گرفتار زندان محنت و ملال گشت « 5 » ، چون اندك فرصتى بر آن بگذشت بناى دولت يعقوب بيك به صرصر اجل از پاى درافتاد و از تندباد قضا فضاى دولت فزاى سلطنتش سرنگون گشته ، سر رفعت برخاك مذلّت نهاد و اين واقعه در سنهء ست و تسعين و ثمانمائه ( 896 ) چنانچه خردهشناسان آن زمان لفظ « خلد برين » را تاريخ آن ساختهاند « 6 » به وقوع رسيد . و چون آفتاب دولت يعقوبى از اوج سعادت به حضيض منكوبى كشيد ، بعضى از امراى بايسنغر ميرزا 25 ولد او را به سلطنت اختيار كردند « 7 » . و بعضى
هامش
( 1 ) . نساء ( 4 ) آيهء 164 . « و خدا با موسى سخن گفت سخن گفتنى بىميانجى » .
( 2 ) . اسراء ( 17 ) آيهء 1 . « منزه است آن خدايى كه بندهء خود را شبى از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سير داد » .
( 3 ) . پس نيكو گفته شد .
( 4 ) . و : محنت .
( 5 ) . جهانآرا ، ص 254 : « يعقوب بيك در عصر پنجشنبه يازدهم صفر سنهء ست و تسعين و ثمانمائه ( 896 ) وفات كرد » . حبيب السير ج 4 ، ص 436 : در زمستان سنهء ست و تسعين و ثمانمائه ، يعقوب ميرزا در باغ اران منزل سلطان بود ، طرح قشلاق انداخته بود . . . عزيمت عالم آخرت نمود » .
( 6 ) . جهانآرا ، ص 262 : « قريب چهار سال و نيم در آنجا موقوف بودند » .
( 7 ) . م : ميرزا ولد او را اختيار كردند به سلطنت .