نيز درى نگشود . بالاخره مشايخ آن ديار آن حضرت را به امير عبد اللّه كه منتسب به خاندان طيّبين بود راهنمون شدند و شيخ به خدمتش رفته چون آن حضرت را دريافت ذاتى ديد جامع صفات كمال ، و آيينهاى مشاهده كرد ، مظهر انوار جمال و جلال ، گويا زبان حالش به ترنّم اين مقال قوال گشت كه :
رباعيّه
پيرى ديدم كه زير اين چرخ كبود * چون او دگرى ز بود خود پاك نبود
بود آينهاى كه عكس خورشيد وجود * جاويد درو به صورت اصل نمود
و چون شيخ واقعات خود را بر امير عبد اللّه عرض كرد لحظهاى سر در پيش انداخته بعد از آن سر برآورد و گفت : اى پير ترك مرغ همّت ما تا اينجا پرواز نكرده اگر ولايت مىخواهى حاصل توان كرد ، امّا معاملهء بزرگ تو در اين بازار سرانجام نمىيابد ، امّا امروز كسى كه حلّ مشكلات تو كند از مشرق تا غرب غير از شيخ ابراهيم زاهد گيلانى نيست .
شيخ چون نشان و مكان شيخ زاهد پرسيد ، امير [ 20 ] عبد اللّه گفت كه او در گيلان كه در نواحى ولايت شماست ، متوطّن است و بر لب دريا خلوتى دارد . درش بر جانب مشرق كه چون آفتاب طالع شود در خانهء شيخ افتد و اگر آب دريا طغيان كند از آستانهء خلوت درآيد و او مردى است كوتاهقد ، سرخ و سفيدخد ، سياهچشم ، گشادهپيشانى ، پيش سر وى اصلع ، يعنى بىموى ، محاسن پهن :
رباعيّه
پيرى ديدم سرّ آلهى مىگفت * پيوسته ز ماه تا به ماهى مىگفت
هر گه دل آگهى ازو مىجستم * آگاهى ارشاد پناهى مىگفت
بنابرآن شيخ عازم گيلان گشته از برادر جهت تسليهء خاطر انور مادر ، التماس همراهى كرد مبذول نيفتاد . شيخ چون به اردبيل رسيد متفحّص مثل آن بزرگ گرديد . شيخ زاهد به نور كرامت اين معنى را دريافته روزى با مريدان گفت كه جوانى نمدپوش در اردبيل در طلب ما سرگردان است كه ميان « 1 » او و حق سبحانه يك حجاب بيش نمانده است .
هامش
( 1 ) . و : ميانه